یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر بودن را باید جشن گرفت.
این یکی از پیام هایی است که امشب از دوستان رسیده و بسیار هم برام دلچسب بود اما چه فایده که ما این شب رو تنها در خانه و در حال مطلب نوشتن باید بگذرونیم.
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر بودن را باید جشن گرفت.
این یکی از پیام هایی است که امشب از دوستان رسیده و بسیار هم برام دلچسب بود اما چه فایده که ما این شب رو تنها در خانه و در حال مطلب نوشتن باید بگذرونیم.
میرا - کریستوفر فرانک - ترجمه لیلی گلستان
دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد
دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
یخ کردم، فکر می کردم حکم متوقف بشه، می گفتم این بار هم می خوان زهر چشم بگیرن، نمی دونستم دلشون برای فاطمه که نه حداقل برای دختراش هم نمی سوزه.
دل چیه؟ مگه اینا دل دارن، مگه اینا می فهمن احساس یعنی چی؟ آقای شاهرودی بسه کن دیگه این ژست های مسخره ات رو، بس کن از اینکه هی دم می زنی از اینکه تو هم دوست داری پرونده های کبری، فاطمه و خیلی های دیگه که تو اون زندان های لعنتی هستند رو به سرانجام خوش برسونی، بسه دیگه، حالم از این سیستم دروع قضاییتون بهم می خوره، فاطمه رو اعدام کردید که چی؟ اولیای دم که داشتند رضایت می دادند، فقط دوست داشتید بعد از 9 سال دختراش رو هم از بین ببرید، خب تو کارتون موفق شدید،آفرین . . .
دست مریزاد آقای شاهرودی . . .
شوکه شدم از این خبر که گویا قرار هست فردا حکم فاطمه پژوه اجرا بشه. یک لحظ چهره فاطمه اومد در نظرم که در زندان رجایی شهر باهاش حرف زده بود.
موضوع حدودا برای دوسال پیش هست که برای کار مستندی به زندان رجایی شهر رفته بودیم و اونجا موفق شده بودم فاطمه رو ببینم.
فاطمه با چادر مخصوص زندان كه خيلي ها اين چادر رو مي شناسند چون گل هاي خاص و رنگ خاصي داره، روزي كه به زندان رجايي شهر رفته بودم وارد اتاق حفاظت شد.
اول او را نشناختم اما لحن صحبت و چهره بسيار آشنايي داشت. وقتي خودش رو معرفي كرد و با اون تن صداي خاصش گفت: من فاطمه هستم، فاطمه حقيقت پژوه. از فاطمه به واسطه قتل خاصي كه انجام داده بود، تصور خاصي داشتم به همين خاطر هم خيلي دوست داشتم هميشه اون رو ببينم.
فاطمه لحن خاصي در صحبت كردنش داشت. با آرامش خاصي حرف مي زد كه گويا آرامش رو به هر كسي مي تونست منتقل كنه. هر چند ثانيه يك بار تو اون چند دقيقه قتلي كه فاطمه مرتكب اون شده بود را مرور مي كردم و يه نگاهي به فاطمه مي انداختم. به اين كه اون چطور تونسته هفت سال رو در زندان بمونه فقط به اين خاطر كه مي خواسته از دخترش دفاع كنه. نمي خواسته شاهد تجاوز كردن همسر دومش به دخترش باشه.
فاطمه در مورد چگونگي روز حادثه صحبت كرد. از اينكه از همسرش در اون روز خواسته كه اين كارو انجام نده. ازش خواهش كرده. از اينكه همسرش قبول كرده و بهش قول داده كه با دخترش كاري نداشته باشه اما پس از به خواب رفتن اون باز هم سراغ دختر بي گناه اون رفته و قصد آزار و اذيت اون رو داشته و اين بار فاطمه نتونسته جلو خشمش رو بگيره و باهاش درگير شده. فاطمه مي گفت قصد كشتن همسرش رو نداشته. روسري سر خودش بود كه همسرش وقتي با اون درگير ميشه روسري را باز مي كنه. فاطمه مي گفت نمي دونه روسري چطور به دور گردن همسرش پيچيده و اون از سر عصبانيت اون رو كشيده كه منجر به قتل همسرش شده.
فاطمه از شب حادثه مي گفت و گريه مي كرد. پس از تمام شدن صحبت هاش در مورد سحرگاه روز اعدامي كه حكم لغو شد ازش سوال پرسيدم. اون روز رو هم با حس خاصي تعريف مي كرد. فاطمه مي گفت: اون روز وقتي من رو براي اجراي حكم مي بردند، مسوولاني كه از زندان با من امده بودند مدام دعا مي خواندند و دور سر من فوت مي كردند. مي گفتند برو پاي چوبه دار، نترس. ما مي دونيم حكم تو اجرا نمي شه. خودم حس خاصي داشتم. بالاخره نوبت من شد. پيش از خودم صحنه اعدام دو نفر ديگه رو ديده بودم. براي من كار تمام شده بود. بالاي چهار پايه رفتم. مسوول اجراي حكم مي خواست حكم رو اجرا كنه كه دو مرد نزد او آمدند و گفتند حكم بايد متوقف شود. رييس قوه قضاييه دستور داده بود جلو حكم مرا بگيرند. وقتي مرا پايين آوردند ديگه چيزي نمي فهميدم. وقتي به زندان بازگشتم تا 24 ساعت كامل خوابيدم. وقتي پس از اون اون بيدار شدم تمام موهاي بدن و سرم ريخته بود. ابرو نداشتم. همه مژه هايم ريخته بود.
فاطمه وقتي به اينجاي گفته هاش رسيده بود صورتش پر از اشك بود. من روي دو زانو جلو پاي او نشسته بودم و به حرفاش گوش مي دادم. نمي دونستم چي بگم. اين براي چندمين بار بود كه حس تا دم مرگ رفتن رو از كسي مي شنيدم اما فاطمه حتي تعريف كردنش هم با بقيه فرق مي كرد.
از فاطمه در نهايت پرسيدم كه دختراش مرتب به ملاقاتش مي آيند كه اون هم با افتخار كامل نسبت به دختراش جواب داد: خيلي مواقع شده كه ماه ها خواهر، برادرهايم يا حتي پدر و مادرم را نديدم و به ملاقاتم نيامدند اما دو دخترم هميشه و هر هفته نزد من مي آيند. دو دخترم را هفته اي نيست كه نبينم.
فاطمه پس از مصاحبه به بند نسوان برگردانده شد و من تمام طول مسيري كه از كرج به تهران مي امديم، در فكر هفت سال در زندان بودن او بودم. هفت سال حبس كشيدن و يك بار تا پاي چوبه دار رفتن براي دفاع از خانواده اش ...
حالا دو سال دقیقا از اون روز می گذره و امروز با اطلاع از این خبر شوکه شدم. انقدر که برای اولین بار بعد از 5 ماه دارم آرزو می کنم کاش در روزنامه ای مشغول به کار بودم و می تونستم برای فاطمه بنویسم.
گویا عبدالصمد خرمشاهی وکیل فاطمه پژوه در این رابطه به سایت تغییر برای برابری گفته که هم بندی فاطمه پژوه از زندان اوین اطلاع داده که وی به اجرای احکام زندان فراخوانده شده است.
امیدورام خبر بدی بیشتر از این در این مورد نشنویم . . .
کميته حقوق بشر مجمع عمومی سازمان ملل سه کشور ايران، ميانمار و کره شمالی را به دليل «نقض حقوق بشر» به شدت محکوم کرد.
کميته حقوق بشر سازمان ملل در سه قطعنامه جداگانه، نسبت به مجازات شلاق و قطع اعضای بدن در ايران، حمله به راهپيمايیهای آرام در ميانمار و اعدام و شکنجه در ملا عام در کره شمالی به شدت ابراز نگرانی کرد.
اين قطعنامهها قرار است ماه آينده برای رایگيری نهايی به مجمع عمومی سازمان ملل فرستاده شود. اين قطعنامهها به لحاظ حقوقی الزامآور نيستند اما وجهه جهانی کشورهايی که هدف چنين قطعنامههايی قرار میگيرند خدشهدار میشود.
ايران درصدد بود که از تصويب اين قطعنامه در کميته حقوق بشر مجمع عمومی سازمان ملل جلوگيری کند اما نتوانست نظر دست کم ۱۰ عضو ديگر را برای رای ندادن به اين قطعنامه جلب کند و سرانجام اين قطعنامه با «ابراز نگرانی عميق نسبت به نقض جدی حقوق بشر» با ۷۰ رای موافق، ۵۱ رای مخالف و ۶۰ رای ممتنع عليه ايران به تصويب رسيد.
پی نوشت: در این مورد کلی لینک اینجا هست که اگه دوست دارید می تونید مطالعه کنید.
روزنامه کارگزاران امروز باز هم خبر از در آستانه اعدام بودن پسری كه در سن 17 سالگی مرتکب قتل شده بود، داد.
به نوشته دوستان خوبم در این روزنامه 23 تیرماه سال 82 ماموران كلانتری 134 شهركغرب در جریان به قتل رسیدن پسر جوانی در پارك سپهر قرار گرفتند، ماموران پس از حضور در پارك متوجه شدند مرتضی در جریان درگیری و با ضربه چاقو به قتل رسیده است.
بدینترتیب بررسیها برای دستگیری عامل این قتل آغاز شد تا اینكه سرانجام حسین به اتهام قتل مرتضی بازداشت شد. حسین در جریان بازجویی درخصوص حادثه گفت: «... وقتی دیدم مرتضی با برادرم دعوا میكند و او را میزند، من هم به پشتیبانی برادرم با او دعوا كردم... روز حادثه مرتضی یك سیلی به امیر زد و دعوا شروع شد. ابتدای دعوا مرتضی و امیر و مجتبی چاقو درآوردند ولی وقتی مجتبی با امیر درگیر شد، مرحوم شروع به زدن برادر كوچك من كرد وقتی من به سمت آنها رفتم مرحوم با چاقو به سمت من حمله كرد و من هم چون چاقو در دست داشتم برای دفاع از خودم دستم را به جلو بردم و حتی نفهمیدم كه چاقو به او اصابت كرده وقتی او به من حمله كرد و با چاقو قصد زدن مرا داشت من فقط برای اینكه ضربه نخورم دستم را جلو بردم، چون او به سرعت به طرف من میآمد با چاقو برخورد كرد. من اصلا قصد ضربه زدن به او را نداشتم و برای اینكه او مرا با چاقو نزند چاقو در دست گرفتم.»
اعترافات حسین در حالی بود كه او در بازجوییهای بعدی منكر اتهام قتل عمدی شد و گفت كه به خاطر اینكه در اداره آگاهی تحت فشار بود به قتل اعتراف كرده است. به همین دلیل بازجویی از او، از سر گرفته شد. حسین در این بازجوییها گفت: من تنها به خاطر دفاع از جان خودم و برادرم مرتكب قتلی ناخواسته شدم. پس از اعترافات حسین در حال حاضر پس از گذشت پنج سال شعبه 27 دیوان عالی كشور حكم قصاص او را كه 25 خردادماه امسال از سوی قضات شعبه 71 دادگاه كیفری استان تهران صادر شده بود را تایید كرد و بدینترتیب حسین ترنج كه در زمان ارتكاب قتل 17 سال سن داشت در آستانه اعدام قرار گرفت.