چقدر از همه چیز و همه کس بی خبر بودم. روزهایی بود که حسرت این رو داشتم تا کمی از دنیای خبر فاصله بگیرم. نخوانم، نبینم آنچه در این مملکت تلخ اتفاق می افتد و در جای جای دیگر دنیا . . .
اما این بار چه تلخ و غیر منتظره خداوند خواست تا از همه چیز برای مدتی دور باشم. فوت ناگهانی پسر دایی 18 ساله ام بر اثر سانحه تصادفی که هر روز جان صدها نفر مثل او را می گیره ناخودآگاه به کجاها کشاندم.
از همه چیز و همه کس و همه جا بی خبرم، نای اطلاع از هر چیزی را از دست دادم اما به زودی به زندگی عادی باز می گردم.
در یک نگاه اجمالی تنها می توانم به دوست خوبم مسیح عزیز برای چاپ کتابش تبریک بگم. به فهیمه عزیزم بگم که از بیرون آمدنش از روزنامه اعتمادملی خبر نداشتم و نمی دونم باید بهت تبریک بگم یا اظهار تاسف کنم. . .
به زودی می نویسم از همه چیز . . .


