تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود درشهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود راپیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.  

آنها به استاد گفتند: «ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند.

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود، «کدام لاستیک پنچر شده بود؟»

l لینک l    سه شنبه هجدهم تیر 1387 15:8  میترا خلعتبری  | 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد. کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. 

پسرک پرسید، «خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟» زن پاسخ داد، «کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.» 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد.» زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاراضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد، «خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر... از رفتارت خوشم میاد. به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم.»  پسر جوان جواب داد، «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه.»

پی نوشت: به این میگن یه متنی که یه دنیا حرف داره، اين طور نيست؟

l لینک l    دوشنبه هفدهم تیر 1387 12:56  میترا خلعتبری  | 

9 تير براي من يكي از بهترين روزهاي زندگيم هست. روزي كه پا به اين دنيا گذاشتم. هر چند در اين سال ها عذاب زندگي كردن كم از مسائل فلاكت بار ديگه نيست اما با اين حال خوشحالم از اين كه به اين دنيا اومدم.

اميدوارم تا 9 تير سال بعد اون تغيير اساسي را كه دلم مي خواد پيش بياد، همين . . .

l لینک l    یکشنبه نهم تیر 1387 17:7  میترا خلعتبری  | 

به دنبال تلاش وزارت کار و در رأس آن دولت نهم برای انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران امروز شنبه ساعت ۱۱صبح نشستی در محل انجمن برپا خواهد بود که جمع زیادی از روزنامه نگاران در آن شرکت خواهند کرد.
از تمامی دوستان همکار تقاضا می کنم در این نشست شرکت کنند. این نشست با حضور نمایندگان رسانه های خارجی و داخلی برگزار خواهد شد و تمامی اعضای انجمن و خبرنگاران رسانه ها می توانند در آن حضور یابند.
نشانی انجمن: بلوار کشاورز، خیابان شهید کبکانیان، کوچه هفتم، پلاک 87
l لینک l    شنبه هشتم تیر 1387 1:58  میترا خلعتبری 

يك هفته پس از اجراي حكم محمد حسن‌زاده سخنگوي قوه قضاييه در مورد اجراي حكم اين نوجوان اعلا‌م كرده بود: <در قانون چيزي به عنوان اعدام براي افراد زير 18 سال نداريم و آن چيزي كه در قوانين براي افراد 15 تا 18 سال وجود دارد، بحث قصاص است. محمد حسن‌زاده نيز كه از سنندج به دار آويخته شد در زمان اجراي حكم بالا‌ي 18 سال بود.>

اظهارنظر جمشيدي، از آنجا كه سن محمد حسن‌زاده در زمان اجراي حكم به گفته منابع آگاه كمتر از 18 سال اعلا‌م شده بود، كنجكاوي‌ها را آنچنان برانگيخت كه تنها ديدن شناسنامه محمد مي‌توانست ابهام اين ماجرا را برطرف كند. پدر محمد حسن‌زاده كه باغي نزديك به قبر پسرش در همان روستا دارد، آن‌قدر از آنچه بر سرش آمده خسته و درمانده است كه بي‌حوصله به پاي كوهي در همان حوالي اشاره مي‌كند و مي‌گويد: <ببينيد آنجا قبر پسرم است حتي پول اينكه برايش سنگ قبر هم بخرم، ندارم. از تمام دنيا همين باغ را كه در حال حاضر در آن كار مي‌كنم، دارم. حاضر بودم اين باغ را هم بفروشم تا پسرم را اعدام نكنند اما چه مي‌شود كرد كه حتي از به دار آويخته شدن او خبر هم نداشتم.>

پدر محمد از روز به دار آويخته شدن پسرش خبر نداشت. نه پدرش و نه مادرش كه از روز دفن جسد محمد هر روز بر سر مزارش مي‌رود.

پدر محمد در اين‌باره مي‌گويد: <ما اصلا‌ خبر نداشتيم محمد را اعدام كردند. يكي دو روز پس از اينكه پسرم را به دار آويختند در ده اهالي از اينكه پسرم اعدام شده است، حرف مي‌زدند. من باور نمي‌كردم. به زندان سنندج رفتم. از آنجا كه پيش از آن هم چندين مرتبه رفته بودم و نگذاشته بودند با پسرم صحبت كنم و او را ببينم، فكر مي‌كردم آن روز هم از ديدن پسرم جلوگيري مي‌كنند اما مسوولا‌ن زندان در كمال ناباوري به من گفتند كه جنازه محمد را براي دفن تحويل بگيرم. باورم نمي‌شد. پسرم را اعدام كرده بودند بدون اينكه حتي به ما خبر بدهند. اولياي دم پرونده محمد از ماجرا خبر داشتند. در روز اجراي حكم تنها آنها براي مراسم دعوت شده بودند و پس از اجراي حكم به اهالي گفته بودند كه محمد را اعدام كردند.>

پدر محمد حسن‌زاده در مورد اينكه چرا نتوانسته بود رضايت اولياي دم را جلب كند نيز مي‌گويد: <من حاضر بودم تمام زندگيم را بفروشم. حاضر بودم زندگي خودم را بدهم تا آنها محمد را اعدام نكنند. از اهالي شنيده‌ام حالا‌ كه آنها محمد را اعدام كردند هم خودشان راضي نيستند. با چند نفر از اهالي ده صحبت كرده بودند و از اينكه محمد را اعدام كردند ابراز پشيماني كرده بودند اما چه فايده دارد. حالا‌ پسرم در خاك است. هر روز كه به باغ مي‌آيم سر خاك محمد مي‌روم. محمد تنها يك نوجوان بود كه متهم به قتل شد. من كوتاهي كردم كه بيشتر مراقبش نبودم تا مرتكب چنين گناهي نشود اما او بچه بود و نبايد به اين سرعت مجازاتش اعمال مي‌شد.> پدر محمد حسن‌زاده در مورد اينكه ماجراي درگيري پسرش با مقتول چه بوده و چطور مرتكب قتل شد، مي‌گويد: <اسم مقتول هم محمد بود. او هم سني نداشت. در زمان قتل پسر من 14 سال و 11 ماه داشت و مقتول هم 10 ساله بود. آنها بر سر مسائل مختلف كه بيشتر ماجراها ناشي از مسائل بچه‌گانه بود، با هم اختلا‌ف داشتند. در روز حادثه پسر و دخترم در باغ در حال كار بودند كه مقتول همراه يكي از دوستانش وارد باغ ما شدند. آنجا هم باز با يكديگر درگير مي‌شوند كه پسرم با يك چوب‌دستي به سر مقتول مي‌زند و مرتكب قتل او مي‌شود.>

اهالي محل هم از خانواده محمد راضي هستند. يكي از اهالي كه بسيار از اعدام محمد اظهار ناراحتي مي‌كند، مي‌گويد: خانواده حسن‌زاده بسيار آرام هستند. آنها با كسي كار ندارند. سرشان در لا‌ك خودشان است. خانواده خوبي هستند. اما از زماني كه آقاي حسن‌زاده از همسرش جدا شد، بچه‌هاي آنها بي‌تاب شدند. بر سر مسائل مختلف بهانه مي‌گرفتند. با ديگر بچه‌هاي ده نزاع مي‌كردند و بر سر هر مساله كوچكي درگيري پيش مي‌آمد. محمد از همه بيشتر ناراحتي و بي‌تابي مي‌كرد.

با به دست آمدن شناسنامه محمد حسن‌زاده حالا‌ ديگر ابهامي در كار نيست چراكه او در زمان اجراي حكمش تنها 16 سال و 11 ماه سن داشته و در زمان قتل هم 14 ساله بوده كه در نهايت هم در بيست‌ودومين روز خردادماه سال جاري به دار آويخته شد.

حالا‌ سخنگوي قوه قضاييه كه به صراحت در جلسه هفتگي خود در واكنشي به بيانيه اتحاديه اروپا اعلا‌م كرده بود، محمد حسن‌زاده در زمان اجراي حكم بالا‌ي 18 سال داشته است با ديدن برگ اول شناسنامه محمد كه حكايت از تولد او در سال 1370 دارد، چه خواهد گفت؟

پی نوشت: یادداشت دوست و همکار بسیار عزیزم محمد مصطفایی در مورد همین ماجرا را حتما بخونید.

l لینک l    چهارشنبه پنجم تیر 1387 15:39  میترا خلعتبری  | 

شب آغاز هجرت تو

شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو

شب از پا نشستنم بود

شب بی تو

شب بی من

شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن

شب مرد ن

شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دلتنگی ما

گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو

هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم

کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم

کوچ من از من نهایتم بود

به دادم برس

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس

به دادم برس

تو ای قلب سوگوار من

سهم من جز شکستن من

تو هجوم شب زمین نیست

با پر و بال خاکی من

شوق پرواز آخرین نیست

بی تو باید دوباره بر گشت

به شب بی پناهی

سنگر وحشت من از من

مر حم زخم پیر من کو؟

واسه پیدا شدن تو آینه

جاده سبز گم شدن کو؟

بی تو باید دوباره گم شد

تو غبار تباهی

با من نیاز خاک زمین بود

تو پل به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستی از خود شکستی

به دادم برس

به دادم برس

تو ای ناجی تبار من

به دادم برس

به دادم برس

پی نوشت: به یاد غروب سومین روز تیرماه که در دفتر وکالت دو تن از اساتید و دوستان خوبم باز هم در مورد بحث ایران سپری شد.

l لینک l    سه شنبه چهارم تیر 1387 0:57  میترا خلعتبری  | 

براي كمك به برنامه جهاني غذا و خريد محصولات WFP اينجا را كليك كنيد.

l لینک l    دوشنبه سوم تیر 1387 14:40  میترا خلعتبری  | 

 پيش نوشت: اين آهنگي بود كه چند شب پيش همراه با ۴ دوست عزيز چندين بار شنيديم. آهنگي كه شرح حال بسياري از زنان و دختران ايراني هست. مرتبه اولي كه اين اهنگ را در خانه دوستان عزيزمون شنيدم مو به تنم سيخ شد. اين متن همون آهنگ هست كه براي جنبش زنان ايران خوانده شده . . .

 

مثل اون دختری که پردشو دوخته

و اون که پول نداشت تو آتيش سوخته

 

مثل مادرم با اون زندگی زوری

زنی که خلاصه شد تو قابلمه و قوری

 

کسی تا حالا نتونسته ببينه بدنشو

کسی از سر نتونسته بگيره روسريشو

 

می گفت بعد مرگ ميبرنش جهنم

می‌گفت آدم و از سرمو آويزون ميکنن

 

گفتم مگه نگفتن پهشت زير پای شماست

مامان بهشت سر کاريه بيا دنيا رو بچسب

 

می‌گفت اذون داره ميگه مو تنم سيخ شده

گفتم می‌ترسی ترس به روحت ميخ شده

 

هفتاد سال زن بوده يعنی کلفت

يعنی چيزی تو زندگيش نديد جز خفت

 

زنی که گناه بود بودنش ولی بی جرم

زنی که استحاله کرده بودنش تو فرم

 

کسی که خيانت نکرد به شوهر چی شد؟

پنجاه سال فحش شنيد و کتک خورد

 

بايد تو سری بخوره بميره نفس نکشه

عکس هيچ پرنده‌ای رو بی قفس نکشه

 

زنی که هميشه يه سايه اونو می پاييد

عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می‌خوابيد

 

تو بوی سيلی و شلاق ميدی خانوم

تا کی ميخوای به مردا باج بدی خانوم

 

مث وطن شدی همدم ولگردا

تقدير تو دست توی واسه فردا

 

تو بوی زمين سوخته مون رو ميدی خانم

تو هم از عرش به فرش رسيدی که خانم

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از اون عطر غيرتت رو ما هم بپاش

 

ما که از مردی مرديم و چيزی نديدم

از تو کتاب اسم رستم و فقط شنيديم

 

که اگراونم بود امروز حتمن کراکی بود

رستم امروز از جنس بد شاکی بود

 

رستم اگر بود واسش جرم ميساختن

تو گردنش آفتابه لگن مينداختن

 

شايد ميرفت جنگ و بر ميگشت احترام داشت

سرتيپ سپاه ميشد تو دبی سهام داشت

 

رستم ميتونست حتی به قولی گنجی شه

يه کم کانت و پوپر بخونه فرنگی شه

 

ميشد اسلام رو سکولاريستی تعبير کنه

ميشد قرآن رو تو هرمنوتيک تفسير کنه

 

ميشد فيلم بسازه تو کن تقدير بشه

ميشد جک بگه معترض تعبير بشه

 

شايد ميرفت اروپا الان دو تا پاس داشت

اونجا تاکسی ميروند اينجا الگانس داشت

 

تو هر عيد ميرفت تو کنسرتا ميرقصيد

ديگه حرف سياسی نميزد ، می‌ترسيد

 

خانم ما مرد نيستيم رومون خط بکش

پرچم رو بگير خودت بشو رئيس جنبش

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از عطر غيرتت رو ما هم بپاش

 

تو بوی زمين سوخته مون رو ميدی خانم

تو هم از عرش به فرش رسيدی که خانم

 

ما که از مردی مرديم لا اقل تو زن باش

يه کم از اون عطر غيرتت رو ما هم بپاش

پی نوشت۱: یکی از همون ۴ دوست عزیزی که در بالا اشاره کردم یادآوری کرد که اسم خواننده آهنگ را ذکر نکردم که باید حالا بگم اسم خواننده آهنگ با آن لهجه شیرینش شاهین نجفی هست.

پی نوشت۲: در ضمن می تونید اینجا هم وبلاگ خواننده را ببینید.

l لینک l    شنبه یکم تیر 1387 19:14  میترا خلعتبری  | 

 . . . و اين هست آغاز ماه دوست داشتني من

l لینک l    شنبه یکم تیر 1387 18:24  میترا خلعتبری