تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

هيچ چيز سخت تر از اين نيست كه به يه خبرنگار بگن: ننويس، تند ننويس، اين قسمت رو حذف كن، سانسورش كن و . . .

دنياي روزنامه نگاري ما هم به هيچ جا نمي رسه البته نمي خواهند كه برسه. براي كي مهم هست كه از وضعيت دانشجوها با خبر بشه يا نه. براي كي مهمه كسي در همين اطراف اعدام بشه يا نه. براي كي مهمه كه روزنامه اي حقيقت بنويسه يا دورغ. براي كي مهمه؟؟؟

واقعا اينكه روزنامه هايي مثل اعتمادملي در اين اوضاع و احوال چاپ بشوند يا نه، تفاوتي مي كنه؟

پي نوشت: جواب اين سوال را خواهش مي كنم بدون توجه به اينكه من خودم خبرنگار اين روزنامه هستم، بدهيد. فقط اينكه چاپ روزنامه هاي منتقد دولت با اين همه سانسور راه به جايي مي بره و مي تونه مفيد باشه يا نه، همين.

l لینک l    چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 20:30  میترا خلعتبری  | 

حكم پسر 18 ساله اي كه قرار بود امروز صبح در زندان عادل آباد شيراز اعدام بشه خوشبختانه متوقف شد.

امروز حوالي ظهر با عموي بهنام زارع يعني همان پسر محكوم به اعدام صحبت مي كردم كه اين خبر خوب را بهم داد و گويا يه 20 روز ديگري هم مهلت گرفتند.

بهنام 15 ساله بوده كه مرتكب قتل شده و حالا پس از اينكه حكمش از ديوان تاييد شده در انتظار به سر مي بره. ديشب با آقاي باقي هم در مورد بهنام صحبت كردم و قرار هست اونها هم تلاششون را براي پيگيري ماجراي بهنام آغاز كنند.

اينكه چرا و چطوري بهنام مرتكب قتل شده است را فعلا دقيق نمي دانم اما امروز پيگيري مي كنم تا هم خبري از اين ماجرا در روزنامه داشته باشم و هم بشه يه كار اساسي براي بهنام كرد.

پي نوشت1: باز هم ميگم من هميشه حرفم اين بوده كه هر كسي خطايي مرتكب ميشه، هرچند خيلي بزرگ در حد كشتن يك آدم من موافق با اعدامش نيستم.

نظرم اين هست كه ما نبايد جون حتي اوم آدم خطا كار را بگيريم. مي تونيم اون فرد را به طريق ديگه مجازات كنيم. مانند  اينكه به اون حكم حبس ابد بدهند. به نظرتون اين عذابش بيشتر از اعدام شدن نيست؟

l لینک l    چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 16:59  میترا خلعتبری  | 

l لینک l    سه شنبه سی ام مرداد 1386 12:49  میترا خلعتبری  | 

حكم اعدام سه جواني كه قرار بود صبح فردا در ساوه اجرا شود، يك روز زودتر و آن هم بدون اطلاع خانواده اين افراد، وكيل مدافع آنها و افراد ديگر برگزار شد.

اينكه چرا قرار بود اين افراد اعدام شوند را در خبر زير كه همكار بسيار خوبم امير گودرزي آن را براي روزنامه اعتمادملي تنظيم كرده بود، مي توانيد بخوانيد.

خبر اين هست كه چند روز پيش در روزنامه چاپ شد:

سه پسر 24، 27 و 28 ساله به اتهام زناي به عنف دوشنبه هفته آينده در ساوه اعدام مي‌شوند.

اين حكم در حالي قرار است اجرا شود كه متهمان هيچ‌گونه سابقه كيفري نداشته و تاكنون حتي يك شكايت توسط اهالي محل از آنها مطرح نشده است؛ ولي قرعه نخستين اوباشان ساوه به نام آنها درآمده است.

نوزدهم خردادماه سال گذشته زن جواني با 110 تماس گرفت و گفت از ديشب اسير چند آدم‌ربا بوده و دقايقي است كه آنها وي را آزاد كرده‌اند. پليس با اطلا‌ع از اين موضوع كلا‌نتري را باخبر كرد و <لا‌نا> در نهايت براي طرح شكايت روانه اداره پليس آگاهي تهران بزرگ شد. زن 25 ساله به ماموران گفت: <عصر ديروز در ميدان تجريش سوار اتومبيلي شدم كه فكر مي‌كردم مسافركش است. در اين اتومبيل پژو 504 سه مرد جوان نشسته بودند، آنها با تهديد چاقو، دست‌ها و چشمانم را بسته و مرا به خانه‌اي در ساوه منتقل كردند.>

هنگامي كه زن جوان ادعا كرد پس از ربوده شدن از سوي سه جوان مورد تجاوز قرار گرفته، رديابي ماموران براي دستگيري سه متهم به نام‌هاي <مسعود>، <محمد> و <داوود> آغاز شد. طولي نكشيد كه اين افراد در شهرستان ساوه دستگير و براي بازجويي به تهران منتقل شدند. متهمان در بازجويي‌هاي اوليه اظهارات شاكي را نپذيرفتند و ماجرا را براي پليس اين‌طور عنوان كردند: <هجدهم مردادماه از ساوه براي تفريح به تهران آمديم و در ميدان تجريش با زني به نام <لا‌نا> آشنا شديم. او با پاي خود و براي خوشگذراني به خانه ما در ساوه آمد و شب را با ما گذراند. فرداي آن روز بر سر موضوعي با <لا‌نا> مشاجره‌مان شد و او براي انتقام گرفتن چنين شكايتي را به پليس مطرح كرد.> ‌

متهمان پس از چند روز كه بر گفته‌هاي خود اصرار داشتند، در آگاهي به ربودن و تجاوز به زن جوان اعتراف كردند. به دنبال اين اعترافات، پرونده براي دادرسي به دادسراي امور جنايي تهران رفت. اين سه جوان 24، 27 و 28 ساله مقابل داديار شعبه دوم (غلا‌مرضا سليماني) اعترافات خود را انكار كرده و گفتند چون در آگاهي تحت فشار بوديم مجبور به اعتراف شديم. اين متهمان به سليماني هم گفتند شاكي را نربوده و او با پاي خود به خانه آنها آمده است. ‌

اين در حالي بود كه پس از صدور كيفرخواست، پرونده اين چهار نفر براي محاكمه به مجتمع قضايي بعثت ارسال شد. نتيجه رسيدگي به اين پرونده در شعبه 1147 تبرئه متهمان از اتهام آدم‌ربايي بود. <لا‌نا> در مراحل مختلف دادرسي و محاكمه، حرف‌هاي ضد و نقيضي را مطرح كرد. او كه ادعا كرده بود چشم‌ها و دست‌هايش توسط آدم‌ربايان بسته بوده، نتوانست به سوال قاضي پاسخ دهد. قاضي با مشاهده پرينت مكالمات تلفني او متوجه شد شاكي درست در مدت‌زماني كه ادعا مي‌كند دست‌‌ها و چشم‌هايش بسته بوده چندين بار با مادر و دوستانش تماس گرفته است. قاضي همچنين از وي پرسيد با چشمان بسته چطور متوجه شده كه در ساوه است كه <لا‌نا> در پاسخ گفت از انارهاي روي درخت. اين در حالي بود كه در آن فصل اناري وجود نداشت. سرانجام قاضي متهمان را از اتهام آدم‌ربايي تبرئه و پرونده را براي رسيدگي به زناي به عنف به دادگاه كيفري ساوه منتقل كرد. درست زماني كه متهمان احساس مي‌كردند گشايشي در كارشان ايجاد شده و قرار است بي‌گناهي‌شان اثبات شود، حكم اين دادگاه آنها را وحشتزده كرد.

قاضي آنها را به اعدام در ملا‌ء عام محكوم كرده بود و اين افراد به عنوان شرور، اوباش و مزاحم نواميس مردم شناخته شدند.

وكيل‌مدافع متهمان در مورد زندگي آنها گفت: <محمود جوان‌‌ترين متهم اين پرونده، 24‌ساله است. او در مغازه پدرش شاگردي مي‌كرد و اهالي محل براي محمود هم مانند پدرش احترام قائل بودند. پدر محمود معتمد محله است و چون تنها يك پسر دارد، با پا گذاشتن به كهنسالي قرار بود خود را بازنشسته كرده و ا‌داره مغازه را به محمود بسپارد. او در اين حال با شنيدن حكم اعدام تنها پسرش به‌شدت شوكه شد.>

فرشيد جهاني همچنين گفت: <وضعيت مادر <محمود> بدتر از پيرمرد است. او به غير از شنيدن خبر اعدام پسرش، خبر اعدام دو نوه‌اش را هم تحمل كرد. <محمود> دايي <محمد> و <داوود> است. آنها مدتي بيكار بودند. يكي از اين دو برادر، ماشين پژو 504 قراضه را در اختيار ديگري گذاشت تا با آن مسافركشي كند و خود در ميدان ميوه و تره‌بار به كارگري مشغول شد. اين اتومبيل قراضه تنها سرمايه‌اي است كه براي پدر آنها كه يك كشاورز بيكار و از كارافتاده است، باقي مانده است.>

به گفته وكيل‌مدافع اين سه متهم، نه‌تنها در محله، در كل شهرستان ساوه هيچ‌كس تا به حال از اين سه جوان شكايت نكرده و آنها پيش از اين حادثه حتي پايشان هم به كلا‌نتري باز نشده بود.

چهار روز ديگر يعني دوشنبه هفته آينده قرار است اين افراد به عنوان اولين اشرار و اوباش ساوه در اين شهرستان به دار آويخته شوند. نه‌تنها خانواده متهمان، بسياري از اهالي ساوه از اجراي اين حكم نگرانند. ‌

جهاني در اين خصوص به طوماري اشاره مي‌كند كه حدود 50 كاسب ساوه صلا‌حيت اخلا‌قي اين افراد را تاييد كرده‌اند. بدون شك با اعدام اين افراد، نگراني اهالي اين شهرستان به بسياري استان‌ها و شهرستان‌هاي ديگر سرايت مي‌كند.

و اما . . .

ديشب همراه تعدادي از دوستان در حال ارتباط با دادگستري ساوه بوديم تا حكم حداقل براي چند وقتي متوقف شود اما امروز صبح امير در كمال ناباوري به من زنگ زد و گفت حكم اجرا شده است. جالب تر از آن صحبت هاي دادستان ساوه بود، امروز وقتي امير با اين آقاي محترم تماس گرفت، گفته بود كه به هيچ كس ارتباطي ندارد كه چرا حكم يك روز زودتر و آن هم اين طور اجرا شده است.

و اما جالب تر از آن خبر روزنامه ايران در امروز بود كه دوستانمان در صفحه حوادث از قول رييس دادگستري ساوه نوشته بودند حكم به خاطر هم زماني با اعياد شعبانيه متوقف خواهد شد اما امروز حكم هر سه نفر اجرا شد.

پي نوشت 1: نمرديم، لطف آقايان براي هم زماني با اعياد مذهبي را هم ديديم.

پي نوشت 2: من اين همه اصرار آقايان براي اجراي اعدام هاي پي در پي را نمي فهمم.

پي نوشت 3: امروز به اين فكر مي كردم شايد دادستان هاي هر شهر براي معرفي هر چه بيشتر اوباش شهرشان با هم رقابت دارند و البته هر دادستاني اعدامي بيشتر هم داشته باشد، ركورد دار خواهد شد.

پي نوشت 4: آقاي گودرزي خبرنگار محترم سرويس حوادث روزنامه اعتمادملي كه زحمت اين خبر را  كشيده و در حال حاضر كنار من نشسته هم پي نوشتي براي ما نداره اما از برخي همكاران تقدير و تشكر كرد.
l لینک l    یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 17:10  میترا خلعتبری  | 

دیشب همراه یکی از دوستانم بی تفاوت از همه کس و همه جا روی ایوان خانه آنها نشسته بودیم که هر دو به سرمان زد موهایمان را مانند چند سال پیش که ناگهانی یک جمع 10 نفره همگی موهایمان را کوتاه کوتاه کردیم این کار را انجام دهیم.

مهناز موهای مرا و من هم موهای او را بی توجه به اینکه هیچ کدام این کار را بلد نیستیم انجام دادیم.

بی تفاوت نسبت به اینکه چطور این کار را انجام می دهیم با هر صدای باز و بسته شدن دهانه قیچی یاد روزهای نه چندان خوب هر دو خنده ای می کردیم و ادامه می دادیم.

آنقدر موهای یکدیگر را کوتاه کردیم تا سر آخر هر کدام موهایمان به اندازه یک بند انگشت شد اما همچنان خنده ادامه داشت، خنده، خنده، خنده اما در نهایت تبدیل به گریه ای شد که هیچ کدام فکرش را نمی کردیم . . .

شاید به این خاطر که هیچ کدام دلایلمان شبیه به هم نبود، مهناز شاید برای خودش گریه می کرد، برای اینکه با داشتن مدرک تحصیلی آنچنانی و با انجام دادن کارهای پژوهشی پخته کار مناسبی ندارد، شاید برای مادرش که این روزها بیماریش شدت بیشتری پیدا کرده و دختر و دامادش تنها پرستارهای او هستند، شاید برای اینکه پس از این همه سال هنوز توان مالی مستقل شدن ندارند، شاید برای همه آن زخم هایی که روزی با هم تحملشن کردیم و مهناز همیشه برای من یک خواهر صبور بود اما . . .

من برای چه گریه می کردم با آن قیافه مسخره، موهای ریز ریز شده روی صورتم همچنان باقی بود و اشک چشمان روان . . .

من برای چه و یا برای که گریه می کردم آن هم مثل ابر بهار، شاید برای آزاده که هنوز پس از این همه روز از او خبری ندارم و دلم برایش شور می زند چون هیچ کس نمی داند کجاست؟؟؟

شاید برای خودم و دل تنگی های گاه و بیگاهم، شاید برای خوابی که از شب قبل تر دیده بودم، شاید برای خودم که بالاخره نتوانستم ثبات فکری داشته باشم و با هر دمی روحیه ام را تغییر دادم.

گریه ها ادامه داشت اما جالب این بود که با کوتاه شدن موهایم و قیافه ای که پیدا کردم و تونستم کمی خودم را پیدا کنم به یاد تنها کسی که افتادم محبوبه بود، شاید چون همیشه موهاش کوتاه هست . . .

l لینک l    سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 23:7  میترا خلعتبری  | 

پس از تو نمودم برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستیم را بچین و برو

l لینک l    سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 22:43  میترا خلعتبری 

امروز خبري را در صفحه حوادث روزنامه اعتمادملي داشتم مبني بر اينكه يك جوان دوجنسه به خاطر مشكل جسمي و البته جنسي كه داشته، مرتكب نقص عضو شده است.

اين كه چرا اين حادثه پيش آمده را مي توانيد در متن خبر در اينجا بخوانيد اما خبر خوشي كه الان حسابي شارژم كرده اين هست كه يه آقايي با روزنامه تماس گرفت و گفت حاضر هست كه مبلغ ديه را پرداخت كنه تا بتونه اين جوان از زندان خارج بشه و از آزار و اذيت هاي داخل زندان رها بشه. فكر مي كنم اين بهترين هديه روز خبرنگار براي من در اين سال بود.

پي نوشت 1: هر روز به اين فكر مي كنم كه كي اون روز فرا مي رسه كه مقابل در زندان رجايي شهر برم و سينا پايمرد از زندان آزاد بشه. اگر خبرهاي مربوط به سينا را دنبال مي كنيد اين را بايد بگم كه پدر سينا براي اينكه بتونه خانواده مقتول را راضي كنه به رشت رفته و خبر تازه اي نيست.

پي نوشت2: روز خبرنگار را به همه همكارانم تبريك و تسليت مي گم. چرايي اين تبريك و تسليت هم باشد براي پست بعدي . . .

l لینک l    سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 20:39  میترا خلعتبری  | 

روزنامه شرق هم توقيف شد. دوباره خبرهاي بد را پيام تلفن همراهم برايم آورد. مثل همه اون خبرهاي بد اين چند وقت اخير . . .

خبر بسته شدن كافه تيتر، خبر توقيف روزنامه هم ميهن، خبر دستگير شدن دانشجويان، خبر بازداشت روزنامه نگاران، خبر ناگهان بردن يكي از دوستانم از جلو در خانه اشان، خبر اعدام ها با احكام صادر شده عجيب و غريب، خبر صدور حكم اعدام براي دو نفر از روزنامه نگاران و خبر توقيف دوباره شرق  . . .

و البته مي دونم كه باز هم اين خبرهاي بد ادامه دارد، انقدر ادامه دارد كه وقتي خبر توقيف را امروز مي شنوم تعجب نمي كنم. فقط پيام را مي خوانم و موبايلم را بي حوصله از همه اين خبرها به گوشه اي پرتاب مي كنم. شايد به اين خاطر كه مطمئن هستم باز هم خبرهاي بد را دريافت مي كنم . . .

l لینک l    دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 16:23  میترا خلعتبری  | 

حالا خودمونيم اما ببين اين چندمين ضد حال شد؟!

l لینک l    دوشنبه هشتم مرداد 1386 20:21  میترا خلعتبری  | 

شب هاي بسياري هست كه خواب مي بينم كسي با چاقو مرا دنبال و در نهايت نوك تيز چاقويش را به پشتم فرو مي كند.

اين خواب را بارها و بارها به نوع هاي مختلف ديدم  و عجيب هست كه هيچ وقت متوجه نمي شوم مردي كه در تمام اين خواب هاي شبيه هم دنبالم هست، چه كسي است؟

ديدن اين خواب و فكر كردن به اينكه پي ببرم چرا مدام آن را مي بينم صبح هاي بسيار زيبايي  را از من گرفته است.

پي نوشت: چرا اين خواب را مي بينم؟؟؟

l لینک l    یکشنبه هفتم مرداد 1386 13:19  میترا خلعتبری  | 

داخل تحريريه هيچ كس نيست. صندلي ها نامرتب اين طرف و اون طرف هستند. تنهاي صدايي كه مي ياد صداي دو تا كولر گازي داخل تحريريه است و هر چند دقيقه اي يك بار هم يك صداي بوق بلند از خيابان كريمخان زند.

تا چند دقيقه پيش آخرين افرادي هم كه حداقل در طبقه بالا بودند از روزنامه خارج شدند. دو روز تعطيلي خيلي براي بچه ها اشتياق داشت چون هر كسي كه از در بيرون مي رفت مي گفت اين دو روز خوش بگذره.

خانواده من هم تا چند ساعت ديگه راهي سفر مي شوند و من با اين حال هنوز بر سر دو راهي رفتن به سفر و ماندن در اين تهران بي احساس دوست داشتني هستم.

چند تن از دوستانم ديشب به تالش رفتند. شهر رويايي كه من واقعا عاشقش هستم. يكي از بچه ها تلفن كرده بود و مي گفت به ييلاق تالش رفته و از جايي صحبت مي كنه كه تنها نقطه اي هست كه آنتن ميده و اون هم درست مقابل يك قبرستان. از خانه هايي مي گفت كه از چوب بود و از جايي كه به جز سبزي چيزي نمي شه ديد. چقدر دوست داشتم كه پيش اون ها بودم اما به خاطر يك سري از مشكلات نمي تونستم حداقل امروز از تهران خارج بشم  حالا هم سر دو راهي رفتن با خانواده و ماندن هستم.

بگذريم، اگر رفتم كه هيچ اما اگر نه مطمئنا در اين چند روز خيلي وقت براي نوشتن در اينجا دارم. 

پی نوشت: این مطلب ایمان عزیز هم در مورد تالش  خواندنی است.

l لینک l    چهارشنبه سوم مرداد 1386 21:11  میترا خلعتبری  | 

تمامي مبلغ درخواستي اولياي دم پرونده سينا پايمرد بالاخره امروز توسط آقايي به نام گنجي كه از افراد خير هستند، فراهم شد.

 كل مبلغ 150 ميليون تومان در حال حاضر در حساب هست حالا بايد ديد در جلسه صلح و سازش ديگري كه قرار است به زودي برگزار بشه، چه پيش بياد.

اميدوارم كه اولياي دم دوباره نخواهند تقاضاي قصاص كنند. در اين جلسه كه به احتمال زياد در اوايل هفته آينده برگزار ميشه من هم شركت مي كنم تا باز هم با اولياي دم حرف بزنم. اگر خبر تازه اي شد حتما مي نويسم.

پی نوشت: وای از این روزگار . . .

l لینک l    چهارشنبه سوم مرداد 1386 18:33  میترا خلعتبری  | 

امروز به شعبه اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران رفتيم. مرد خيري كه براي اين قضيه قرار بود 80 ميليون به حساب بريزد به دادسرا آمد اما نسرين ستوده باز هم دومين اشتباه خود را كرد و اين بود كه اين آقا را توجيه نكرده بود كه بايد اين مبلغ به حساب ريخته شود نه اينكه چك را در پرونده گذاشت.

به هر حال يك روز ديگر اين ماجرا به تعويق افتاد. بار ديگر هم قرار بود كه اين آقا پول را به حساب بريزد اما خانم ستوده عزيز باز هم كار را خراب كرده بود.

خبرهاي ديگر هم زياد در مورد پرونده جالب نيست. اولياي دم ديروز به شعبه اجراي احكام رفته بودند و گفته بودند از آنجايي كه خانم وكيل با راديوهاي بيگانه حرف زده و اونها حتي محل زندگي ما را جار زده بودند، ديگر پول نمي خواهيم و بايد قصاص انجام گيرد.

در ابتدا من فكر مي كردم كه اولياي دم حق قانوني چنين كاري را ندارند اما امروز قاضي جابري گفت از آنجا كه مدت زمان دو ماهي كه بار اول اولياي دم توافق كرده بودند، گذشته است پس قانوني هر درخواستي مي توانند داشته باشند.

با هزار خواهش از آقاي جابري خواستم تا جلسه ديگري را با اولياي دم برگزار كند و به من اجازه بدهد كه با آنها صحبت كنم. فعلا همين اخبار را دارم. با اين توضيح كه بسيار از خانم ستوده هم من هم آقاي پايمرد و به كل همه شاكي هستند.

پي نوشت: خواهش مي كنم، استدعا دارم از همه همكاران مطبوعاتيم كه تا زمان گرفتن رضايت و جلسه صلح و سازش هيچ كس هيچ خبري را كار نكند. امروز سينا هم از زندان تماس گرفت و از خبر كذبي كه در يكي از روزنامه ها خوانده بود و اون رو به وحشت انداخته بود گفت. خواهش مي كنم تن اين بچه و پدر و مادر اون رو اين قدر نلرزونيد. خواهش مي كنم . . .

اخباري بعدي را همين جا خواهم گفت. در ضمن من هر كاري در مورد اين پرونده كردم وظيفه ام بوده و از لطف همه كساني كه من رو مورد لطف قرار داده بودند، ممنونم.

l لینک l    سه شنبه دوم مرداد 1386 15:58  میترا خلعتبری  | 

خانم نسرين ستوده خراب كردي، اين بار بد جور كار سينا رو خراب كردي . . .

اخبار بعدي را به اطلاع مي رسانم.

l لینک l    دوشنبه یکم مرداد 1386 15:52  میترا خلعتبری  |