تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

                      

زندانی کیه و زندان کجاست؟

هر وقت کسی این دو سوال رو میشنوه فکرش به سوی یه چاردیواری کشیده میشه اما واقعا زندان اونجاست؟؟؟

زندانی هم حتما همون فردی هست که میان اون چار دیواری محبوس شده؟؟؟

اما نه...!!

زندان می تونه اتاقت باشه که نه در و دیوارش فولادی هست و نه زندان بان داره.

زندانی هم می تونه خودت باشی

توئی که نه پاهات بسته هست و نه چشمان تو سیاهی گم شده و نه دستات سنگینی دستبند آهنی رو حس کرده...!!

زندان و زندانی می تونه جایی تو وجود تو باشه

همون جایی که تنهاییت رو معنا می کنی.

همون جایی که قلبت در تو زندانی است.

همون جایی که خلوتش فقط برای تو هست.

آره قلبت زندانی و میله های زندان همون تنهایی و بی کسی .........

l لینک l    سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 22:10  میترا خلعتبری  | 

نه من خانه اي ندارم

سقفي نمانده است.

ديوار و سقف خانه من همين هاست كه مي نويسم.

همين طرز نوشتن از راست به چپ است.

در انحناي نون است كه مي نشينم.

سير من از همه بلايا سركش ك يا گ است.

                                                             هوشنگ گلشیری

l لینک l    سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 14:29  میترا خلعتبری  | 

اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره‌، روانيه، سيماش قاطيه!

اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!

اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!

اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!

اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!

اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه‌، حيف نون و دست و پا چلفتيه!

اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!

اگه با عيالات متحده‌ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!

اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!

اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو مي‌كنه، اهل بند و بسته!

اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار مي‌كنه، جون به عزرائيل نمي‌ده!

اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق‌العاده‌س، دوست داشتنيه!

و بالاخره اگه راست و درست و بي‌كلك باشه ميگن: هيچي نمي‌شه، به درد لاي جرز مي‌خوره!

l لینک l    یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 13:54  میترا خلعتبری  | 

مدت ها هست که فقط در مقابل کار همه آدما سکوت کردم. فقط سکوت کردم و هیچی نگفتم آلان هم شاید بهتر باشه هیچی نگم و فقط ساکت باشم. در مقابل همه کس و همه چیز. نمی دونم تا کجا ادامه پیدا می کنه..............

l لینک l    یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 0:40  میترا خلعتبری  | 

بزرگداشت استاد جليل شهناز  عصر روز چهارشنبه 25 مردادماه در فرهنگسراي هنر برگزار شد. در اين مراسم كه با حضور هنرمنداني چون محمدرضا شجريان، علي‌اصغر شاه‌زيدي، همايون خرم، نصرت‌ا... وحدت، محمد حقوقي، محمد سرير، كيوان ساكت، مجيد درخشاني، عطاا... جنگوگ، پري بنان و عده‌اي ديگر همراه بود، از استاد جليل شهناز و چند تن از فعالان عرصه موسيقي تقدير شد.

خبر این مراسم رو در روزنامه امروز اعتماد ملی و یا در روزنا می تونید بخونید اما دوست داشتم چند تا از عکس ها رو که همکار خوبم قادر از این مراسم گرفته رو اینجا بزارم. بقیه عکس ها رو هم اینجا می تونید ببینید.

پی نوشت: بدجور زدم تریپ موسیقی ها!!

l لینک l    شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 13:35  میترا خلعتبری  | 

گروه موسیقی خنیا 9 تا 11 شهریور در تالار وحدت کنسرت دارند.

این خبر و مطلب رو برای این روی وبلاگم گذاشتم که اگر با پری ملکی و گروهش آشنا نیستید حتما سعی کنید که به کنسرتشون در شهریورماه یه سری بزنید.

اسم این گروه «خُنيا» است و واژه‌اي كهن و ايراني است به معناي سرود و نوا و نغمه و نام «خنياگران» در ادبيات ايران بسيار به‌كار رفته است. «خنيا» نام گروه موسيقي‌اي است كه سرپرستي آن را پري ملكي به عهده دارد.

گروه موسيقي «خنيا» به‌عنوان يكي از پيشگامان گروه‌هاي موسيقي بانوان، با انگيزه ايجاد زمينه براي بروز استعدادهاي بانوان در حوزه هنر موسيقي تشكيل شده است. اين گروه در كنسرت‌هايي نيز از همكاري نوازندگان و خوانندگان مرد بهره جسته است.

سرپرست این گروه رو همون طور که پیش از این گفتم پري ملکي با نام شناسنامه اي عذرا خباز يزديها بر عهده دارد .

آهنگسازی و تنظیم قطعات رو در این کنسرت حمید بهروزی نیا انجام داده و نوازندگانش، آوا ایوبی، حمید بهروزی نیا، نوشین پاسدار، پویا سرایی، مسلم علیپور، بامداد ملکی نیما نیک طبع هستند همچنین هم خوانان گروه هم پری ملکی، فاروق کسمایی، ندا کاموسی، نیما نیک طبع و مسلم علیپور هستند.

پی نوشت 1: بلیت کنسرت رو می تونید از تالار وحدت، فروشگاه بتهوون، فروشگاه دارینوش و نشر چشمه خریداری کنید.

پی نوشت 2: به خدا به خاطر گذاشتن این مطلب و تعریف از این گروه پور سانت نگرفتم.( لطفا دوستان عزیز کنایه نزنید!)

پی نوشت 3: بابا اهل موسیقی باشید که بقیه دنیا همش کشکه!!!

l لینک l    جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 16:10  میترا خلعتبری  | 

خدایم

آه ای خدایم

صدایت می زنم بشنو صدایم

شکنجه گاه این دنیاس جایم

به جرم زندگی این شد سزایم

آه ای خدایم

بشنو صدایم

مرا بگذار با این ماجرایم

نمی پرسم چرا این شد سزایم

آه ای خدایم

بشنو صدایم

گلویم مانده از فریاد و فریاد

ندارد کس غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پیچیده سوگند

به گل های به خون غلطیده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه که داغ نوجوانان دیده سوگند

خدایا

حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشی در گذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش

که خواب گل به گل کاووس خار است

خدایم

ای پناه لحظه هایم صدایت می زنم با گریه هایم

صدایت می زنم، بشنو صدایم

الهی در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

خجل از روی محتاجان مگردان

الهی کیفرم را می پذیرم

که از تو ذات خود را پس بگیرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم

برای عشق و آزادی بمیرم

خدایم

ای پناه لحظه هایم

صدایت می زنم با گریه هایم

صدایت می زنم، بشنو صدایم

پی نوشت: نمی دونم چرا این شعر رو گذاشتم شاید به خاطر اینکه امروز به یاد سال هاپیش اون رو چندین بار گوش کردم. همین!

l لینک l    چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 13:36  میترا خلعتبری  | 

دیروز به اتفاق یکی از وکلای خوب برای پیگیری پرونده یه متهم به قتل به قزوین رفته بودم. پرونده متهم به قتلی که تنها 16 ساله است و ناخواسته مرتکب قتل شده بود. امروز در حاشیه پیگیری پرونده این پسر نوجوون از دادگستری قزوین هم دیدن کردم.
ساختمان شیک و تمیزی داشت اما کاش قضاتش هم به همون شیکی و تمیزی بودند. برام جالب بود که اگه خیلی از این آقایون رو خارج از دادگستری می دیدم به هیچ وجه فکر نمی کردم که در مقام قضاوت به جامعه بشری خدمت می کنند.
چند ماه پیش که بحث تشکیل لباس هماهنگ برای قضات مطرح شد، یکی از قضات خیلی خوب دادگاه کیفری استان تهران بسیار از این طرح استقبال کرد و معتقد بود این طرح را باید حتما عملی کنند اما امروز در یک لحظه بادیدن طرز لباس پوشیدن چند تن از همین قضات محترم دادگاه کیفری قزوین به اون موضوع فکر می کردم. اندیشیدن در باب اینکه برخی از قضات چه خوش خیالانه به بسیاری از مسائل فکر می کنند در صورتی که آقایون قاضی در بقیه شهرها خیلی جالب برای راحت تر بودن خودشون شاید در امر قضاوت کفش ها را از پا در آوردند. با پیراهنی که روی شلوار آویزان است با موهایی ژولیده و وضعی بسیار نامناسب در طول جلسات رسمی محاکمه در حال برنامه ریزی تفریحی برای خانواده  در پابان هفته هستند.
از دادگستری قزوین وقتی همراه خانم محمدی ( وکیل پرونده متهم به قتل نوجوان 16 ساله ) و یکی دیگر از دوستان عزیز خارج شدیم به خانه همون پسر 16 ساله رفتیم. پیش از اون از دره ای که در اونجا قتل اتفاق افتاده بود دیدن کردیم و بعد هم به خونه پدر و مادر این نوجوان 16 ساله رفتیم.
یه خونه کاملا روستایی با آدم های زحمتکشی که حالا هر روز چشم به راه آمدن پسرشون هستند. با اصرار پدر محمد (متهم به قتل ) چند دقیقه ای در خونه آنها ماندیم. مادر محمد و دو خواهرش از ما با آب خنک و میوه و چای پذیرایی کردند. پدر محمد می گقت من و همسرم 11 بچه داشتیم اما یکی از آنها درهمین حوض حیاط خانه امان فوت کرد و به همین خاطر حوض را با خاک پر کردیم. چشمان پدر محمد به درستی نمی دید اما دختران بسیار زیبایی داشت.
پس از اینکه از خانه این خانواده خارج شدیم با اصرار پدر محمد به تاکستان آنها رفتیم و کلی برای ما انگور چیدند و خلاصه در یک ظهر سوزان تابستانی در 15 کیلومتری شهر قزوین از اونها خداحافظی کردیم.
پس از اون هم به اصرار مهسای عزیز ( یکی از وکلای بسیار خوب قزوین) به یه جای زیبا رفتیم و جاتون خالی نهار خوردیم. خانم محمدی دیزی سفارش داد و من و مهسا کوبیده خوردیم اما خوب به دیزی خانم محمدی هم ناخنک زدیم. خلاصه پس از یه تنومند سازی اساسی از مهسا خداحافظی کردیم و با خانم محمدی به بازار روز قزوین رفتیم و خلاصه ساعت حدود سه بعد از ظهر به تهران برگشتیم البته از اونجا که من دچار کم خوابی بدی بودم یه یک ساعتی اساسی خواب رفتم اما در کل روز خوبی بود.
نکته اخلاقی اول: دیروز متوجه شدم اسم قدیم شهر قزوین کسپین بود که به این خاطر که ترک زبانان نمی توانستند آن را تلفظ کنند، اسم اون به قزوین تغییر پیدا کرد.
نکته اخلاقی دوم: شب ها سعی کنید زود بخوابید تا در یک سفر نیم روزی مثل من دچار سر درد وحشتناک نشوید.
نکته اخلاقی سوم: عشق است سیستم قضایی خودمان را با این همه قضات عالی!!!

l لینک l    دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 14:25  میترا خلعتبری  | 

باز هم جمعه اومد.

مدت ها بود دیگه در مورد روزهای هفته نمی نوشتم. دوستانی که اوایل وبلاگم رو می خوندند می دونند که زیاد در مورد روزها می نوشتم اما حالا یه چند مدتی بود که نمی نوشتم. دلیلش زیاد مهم نیست شاید گرفتاری های روزانه که برای همه پیش می یاد و یه دلیل خوب برای فرار از همه چیز اما امروز دلم یهو گرفت.

از جمعه، از جمعه ای که شاید زیاد نمی تونم حسش کنم چون سرکارم و شاید زیاد وقت فکر کردن بهش رو ندارم اما وقتی این موقع ها یعنی حوالی غروب که میشه نا خودآگاه اون حس باز هم می یاد حالا چه سرکار باشی یا در خانه یا بیرون.

سال هاست که جمعه ها همیشه سرکارم و تحمل این روز برام خیلی راحت تر شده اما امان از اون موقعه ای که اون حس می یاد و دیگه کاریش نمی شه کرد.

چند روز پیش داشتم به یکی از دوستانم می گفتم برای این حس خاص هست که همیشه روز های جمعه رو برای صفحه بندی انتخاب می کنم و بقیه روزها رو بقیه همکارانم بر می دارند اما چه میشه کرد با همه این خود فریبی ها اون حس باز هم می یاد. راستی این حس چیه این حس غریب، واقعا هر کسی می دونه یه چیزی بنویسه تا شاید به یه جایی برسیم.

و باز هم این شعر دوست داشتنی که من برای هر روز هفته ام تکرارش می کنم:

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

 

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

 

صفحه  کهنه  یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعرتو می گه که چشم من

" تو نخ ابر که بارون بزنه"*

آخ اگه بارون بزنه

آخ اکه بارون بزنه...

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم، از اینجا برو

اما موش خورده، شناسنامه من

 

عصرچهارشنبه من

عصرخوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

 

روز پنجشنبه اومد

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من: بگیر، بگیر!

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود، پیشتراز اینها گفته بود...

l لینک l    جمعه بیستم مرداد 1385 18:22  میترا خلعتبری  | 

فردا روز خبرنگار است.

روز من و بسیاری مانند من. واژه خبرنگار به نظر من واژه بسیار بزرگیه و کسانی هم که این واژه رو یدک می کشند باید آدم های بزرگی باشند.

این بار هم بابت این موضوع می خواهم تلخ بنویسم. دوستی به من می گفت در نوشته های حداقل وبلاگم فقط از تلخی ماجرا هاست که می نویسم اما واقعا این طور نیست.

نمی خوام مدام و همیشه فقط و فقط تلخی ها و سیاهی ها رو ببینم. نمی خوام مدام بگم همه چیز سخت شده. نه، همون طور که خودم همه چیز رو در زندگیم به شوخی گرفتم در این مورد هم همین طور است اما اگر واقعا نشه با نوشتن هم بعضی چیز ها رو گفت دیگه خیلی بد میشه.

فردا روز خبرنگار هست در حالی که در سال گذشته، در زمستان سال گذشته بسیاری از همکاران خوب من از این دنیا رفتند. همکارانی که حالا همه دنیا متوجه شدند چه بیگناه و معصومانه رفتند. نمی خوام دیگه از اون فاجعه، از اون حادثه تلخ که همیشه من رو می سوزونه چیزی بگم. نه به این خاطر که تکرار مکررات بشه که اگر هم این طور باشه مفید هست اما نه نمی خوام بگم به این خاطر که در برخی مواقع و برخی جاها سکوت خودش از هزار حرف نگفته بهتر هست.

فردا روز خبرنگار هست در حالی که دو تن از همکاران من در همین سال خودکشی کردند. چرای خودکشی بماند که اگر هر کسی متوجه شد به ما هم بگوید اما خودکشی کردند به این خاطر که مشکل داشتند. به این خاطر که درد داشتند ( آخه آدم بی درد کجا بود؟)

خودکشی این دو همکار هم تا مدت ها بحث جنجالی بسیاری از مطبوعات بود که اون هم مثل خیلی از چیزهای دیگه تا حدودی به صندوقچه خاطرات سپرده شد.

فردا روز خبرنگار است در حالی که در این مدت هم بسیاری از بچه های خبرنگار به زندان رفتند، به خاطر قلمشون، به خاطر حرفی که می خواستند بزنند و زدند و به زندان رفتند.

بچه هایی مثل مانا نیستانی و مهرداد قاسمفر که شاید به خاطر ........ ( این بار خیلی مهمه ولی شاید بیانش درست نباشه ) زندان رفتند و در حالی روز 17 مرداد رو می گذرونند که باید جایی باشند که هیچ کس دوست نداره اونجا باشه ( زندان اوین)

فردا روز خبرنگار است در حالی که مدت هاست که از بسته شدن روزنامه ایران گذشته و شاید حالا دیگه همه دارند به نبودن روزنامه ایران عادت می کنند. روزنامه ای که با بسته شدنش صدها نفر از کار بی کار شدند. ( من که جدا دلم برای روزنامه ایران تنگ شده چرا که دیگه یه صفحه خوب حادثه رو خیلی وقته که نمی خونیم. بچه های خوب حوادث ایران یوسف عزیز، مسعود و مهدی ابراهیمی، حسین خانی که از سفر اصفهان کلی باهاش خاطره داریم و بقیه بچه های خوب روزنامه ایران که مدت هاست از شون خبری نیست) 

فردا روز خبرنگار است در حالی که در این یک سال هم کلی روزنامه بسته و کلی روزنامه منتشر شد که البته روزنامه اعتماد ملی هم جزء یکی از متولدین این سال است.

فردا روز خبرنگار است در حالی که انقدر خبر در این یه سال اتفاق افتاد و ما انقدر نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم که خودمون رو حالا یه خبرنگار حادثه نویس بدونیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت1: امروز سردار طلایی به مناسبت روز خبرنگار یه برنامه برای بچه ها در نظر گرفته که جاتون خالی نهار هتل پردیس دعوتیم. حالا مشروح ماجرای این دعوت رو حتما بعدا براتون می نویسم.

پی نوشت2: فردا به احتمال زیاد فکر می کنم استاد بزرگ روزنامه ما یعنی آقای کروبی به مناسبت روز خبرنگار تشریف بیاورند روزنامه که اگر تشریف فرما شدند حتما براتون در مورد این موضوع هم می نویسم.

پی نوشت3: روزمون رو به همه همکاران خوبم تبریک جانانه میگم. (مگه اینکه خودمون خودمون رو تحویل بگیریم دیگه.)

پی نوشت4: یکی ما را دریابد. لطفا!!!

پی نوشت5: همکاران و دوستان عزیزم لطف کنید کادوهاتون رو حاظر و آدرس رو حتما بگیرید که برام بفرستید ( خودم می دونم خدای رو هستم، خوب گفتم تا یه موقعه در رو دربایستی نباشید و من بگم که هدایا رو به مناسبت این روز عزیز پذیرا هستم)

پی نوشت6: عکس هم به پاس روز خبرنگار هست که تنها ابزار اصلی و خیلی حیاتی هست. ( که البته من همیشه باید از این و اون بدزدم.)  

 پی نوشت7: خیلی حرف ها هست که می خوام بگم اما اینجا هم مثل همیشه فقط سکوت جایز هست.

l لینک l    دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 1:0  میترا خلعتبری  | 

ای دوست من، من آن نیستم که مینمایم.

نمود پیراهنی است که بر تن دارم

پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو

و تو را از من

از فراموشی من در امان می دارد.

آن منی که در من است، ای دوست در خانه خاموشی ساکن است

و تا ابد در همان جا باقی میماند،

ناشناس و دست نیافتنی

من نمی خواهم هر چه را که می گویم باور کنی

و هر چه را انجام می دهم بپذیری

زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو

و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند

مرا آنچنان که خود دوست داری، دوست بدار

مرا نه به خاطر عملم، نه بخاطر حرف هایم، نه به خاطر ......

نه دوست مدار.

من آن نیستم که روزی فکر می کنید.

من آن نیستم.........

l لینک l    یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 20:7  میترا خلعتبری  | 

دیروز با یکی دیگه از دوستان خوبم رفته بودم تئاتر شهر که تئاتر ببینیم. سال ها بود که به دیدن یه نمایش نرفته بودم. آخرین بار گمان کنم سال82 بود که اون هم به این خاطر رفتم که یکی از بستگانم در اون نمایش بازی می کرد. به هر حال دیروز این دوست عزیز سبب خیر شد و ما پس از سال ها یه نمایشی دیدیم. از حق هم که نگذریم نمایش خوبی بود و بازیگرانش هم خوب بازی کرده بودند.

اسم نمایش اولئانا بود. داستان در مورد يك دختر دانشجو بود كه به دفتر استادش مي رفت تا در مورد يكي از واحدهاي درسي كه در آن مردود شده است صحبت كند که البته در این بین اتفاقی می افته که ......

نمايشنامه در سه پرده به كشمكش بين اين استاد و دانشجو مي پردازد که پیشنهاد می کنم اگه علاقه به تئاتر دارید برید و ببینید در ضمن می تونید اطلاعات بیشتر رو اینجا بگیرید.

پی نوشت۱: اسم دوستم رو نمی گم که باز در خماری بمونید.

پی نوشت۲: تئاتر برای روحیه خوبه وقت کردید برید و ببینید.

پی نوشت۳: به قول دوست عزیزی دانشجوها بروند و این تئاتر رو ببیند که خیلی به دردشون می خوره. (از برخی جهات) 

پی نوشت۴: حالم بده خیلی زیاد دلیلی هم نداره از خیلی چیزا خسته شدم. (لطفا دوستان عزیز برداشت های جالب خودتون رو نکنید فقط خستگیه زود گذره ربطی به چیزی هم نداره)

l لینک l    چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 15:11  میترا خلعتبری  | 

دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد. دیروز وقتی داشتم از خونه میومدم روزنامه سوار یه ماشینی شدم که راننده اش یه خانمی بود. پیش از این خانم های زیادی رو دیده بودم که با ماشین کار می کردند و به قول معروف خرج خودشون رو در میاوردند.

به هر حال اما دیروز برای من رفتار افرادی که با این خانم رو به رو می شدند خیلی جالب بود. این خانم هم مثل خیلی از همکاران هم شغل خودش پای هر عابر پیاده ای کلی بوق می زد تا اون ها رو سوار کنه و به مقصد برسونه و به هر حال خرجش رو دربیاره اما برام جالب بود که کمتر کسی سوار خودرو این خانم می شد. برام جالب بود که  جدا چرا این همه مردم با بعضی از شغل هایی که خانم ها انجام می دهند مشکل دارند و براشون عجیبه؟

یه زمانی بحث اینکه خانم ها در تاکسیرانی مشغول کار بشوند مطرح شد اما واقعا به کجا رسید؟

به هیچ جا مثل همه موضوعات و برنامه های دیگه ای که برای همه زنان داشتند و به باد رفت.

بگذریم خلاصه دیروز در تمام  مدتی که سوار خودرو اون خانم بودم تا به مقصدم برسم داشتم به عکس العمل های اون خانم در قبال دیگران فکر می کردم. به اینکه وقتی مقابل آقایون بوق می زد تا سوار خودرواش بشوند یه جوری بهش نگاه می کردند و بعد هم با بی اعتنایی یا پوز خندی به جای دیگه ای خیره می شدند.

جالبه همه این ها جالبه و جالب تر باز هم نگاه ملت ما به بعضی چیزهاست. هنوز اون روزی رو که چندین سال پیش با دوچرخه برادرم به خیابان های تهران رفتم و شب با عصبانیت به خونه برگشته بودم رو یادم نمیره. من عصبانی بودم از اینکه دوچرخه سوار شدن من برای همه کار عجیبی بود. برای هم جنسان خودم. برای مردها. برای پسرا. برای همه و همه و همه..........

بیشتر از همه از هم جنسان خودم دل خور بودم اینکه من رو با دست نشون می دادند و می گفتند که این چه کاریه که این دختر کرده. دوچرخه سواری که در همه جای دنیا یه امر کاملا کاملا طبیعی هست باز هم در اینجا در ایرانی که من بیشتر از جونم دوستش دارم کار عجیبی بود. به این خورده نمی گیرم که چرا من دیگه نتونستم سوار دو چرخه بشم. به این خرده می گیرم که بعضی از رفتارها و برخی از عکس العمل های مردم ما در شان یک ملتی با این همه عظمت غنی فرهنگی و تاریخی و فکری نیست.

نکته اخلاقی اول: دوچرخه سواری برای خانم ها تا اطلاع ثانوی ممنوع!

نکته اخلاقی دوم: چه معنی داره اصلا خانم ها دوچرخه سواری یا مسافر کشی کنند!!!!!!!!

نکته اخلاقی سوم: مردم ایران همین هستند و هیچ کس حالا حالا ها نمی تونه اونها رو تغییر بده.

نکته اخلاقی چهارم: اگه بخواهیم به حرف مردم زندگی کنیم که همه چیز رو باید جدی بگیریم.

نکته اخلاقی پنجم: هیچ چیز رو در زندگی جدی نگیرید.

l لینک l    سه شنبه دهم مرداد 1385 16:7  میترا خلعتبری  | 

دیروز یه محاکمه خیلی خیلی باحال ( از نظر برخی چیزا فکر نکنید همین جوری میگم ) بود که فقط خواستم اینجا مطلب رو بزارم و اگر هم خواستید می تونید در روزنامه امروز اعتماد ملی بخونیدش. پیشنهاد می کنم حتما این کار رو بکنید چون برای آیندتون خوبه.

در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران

دانشجوي رشته مترجمي به اتهام قتل و نقص عضو محاكمه شد

دانشجوي رشته مترجمي زبان روسي كه متهم به قتل نامزد خود و نقص عضو يك استاد موسيقي است، روز گذشته در حالي در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران محاكمه شد كه تنها اتهام نقص عضو را پذيرفت.اين پسر 25 ساله كه علي نام دارد، روز گذشته اتهام قتل نامزدش كه مريم نام داشت را رد و ادعا كرد مريم به دست استاد موسيقي جوان به قتل رسيده است.

در ابتداي جلسه محاكمه ديروز كه با حضور پنج قاضي در شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران برگزار شد، علي دلداري نماينده دادستان با معرفي متهم پرونده كه اهل مشكين‌شهر اردبيل است، گفت: <علي متهم است نامزدش را با ضربه‌هاي قمه به قتل رسانده و رسول را با ضربه‌هاي قمه دچار نقص عضو كرده است. رسول در اين ماجرا چشم راست خود را از دست داده است كه به همين خاطر براي متهم تقاضاي صدور حكم قانوني مي‌شود. ‌

علي و مريم نامزد رسمي نبودند ‌

با پايان يافتن اظهارات نماينده دادستان، پدر و مادر مريم در جايگاه حاضر شدند و با درخواست قصاص براي علي گفتند: <علي به صورت رسمي نامزد دختر ما نبود. دختر ما و علي هر دو دانشجوي دانشگاه تهران بودند. مريم او را به ما معرفي كرده بود. مادر و پدر اين جوان هم به خانه ما آمده بودند اما به صورت رسمي نامزد نشده بودند.>‌پدر مريم نيز در ادامه گفت:‌<از آنجا كه من كارمند مخابرات هستم در خانه روي سيستم تلفن هم ضبطي كار گذاشتم كه يك مرتبه صداي علي را ضبط كرده بود. او دخترم را تحريك كرده بود تا مرا به قتل برساند و من دليل اين كار را نمي‌دانستم. علي گويا هيچ موقع تعادل روحي درستي نداشت.

چشم راستم مصنوعي است ‌

با پايان يافتن اظهارات پدر مريم، رسول كه در اين ماجرا دچار نقص عضو شده است به جايگاه آمد و گفت: من از علي شكايت دارم. او قصد به قتل رساندن مرا داشت. در اين حادثه من به طرز معجزه‌آسايي از مرگ نجات پيدا كردم. اين جوان 31 ساله كه استاد موسيقي نيزهست در ادامه گفت: <در اين حادثه من چشم راست خود را از دست دادم و در حال حاضر چشم راستم مصنوعي است. هنوز هم جاي ضربه‌هاي چاقو روي بدنم ديده مي‌شود. به همين خاطر تقاضاي قصاص عضو علي را دارم.> ‌

رسول در ادامه با اشاره به موضوع چند روز پيش از حادثه گفت: <مريم هميشه با من در ارتباط بود. او براي انجام دادن بسياري از كارهايش با من مشورت مي‌كرد. مثلا براي رفتن به خارج از كشور و موارد ديگر من به او راهنمايي مي‌دادم. او مي‌دانست كه من دوستان بسياري در خارج از كشور دارم به همين خاطر كه به زندگي در خارج از كشور علاقه داشت مدام به هر بهانه‌اي قصد برقراري رابطه‌اي نزديك‌تر با من داشت. چند روز پيش از حادثه مريم با من تماس گرفت و گفت سر موضوعي قصد مشورت با من را دارد كه به او گفتم فرصت ديدار با او را ندارم. خلاصه پس از چند روز با اصرار زياد با هم سر كوچه محل كارم قرار گذاشتيم و مريم همراه علي به سر قرار آمد. از آنها خواستم تا به دفتر موسيقي‌ام بيايند اما آنها قبول نكردند و پيشنهاد دادند تا با خودروي پدر مريم در خيابان‌ها گشت بزنيم و صحبت كنيم. ‌

علي سريع روي صندلي عقب نشست و من هم كنار راننده نشستم. علي و مريم در خودرو حشيش كشيدند. ‌ در اثر مصرف حشيش مريم كنترل خودرو را تا حدودي از دست داده بود و بد رانندگي مي‌كرد حتي چند مرتبه مسير را هم اشتباه رفت. ‌پس از چند دقيقه در محلي ايستاديم. علي و مريم هر دو بسيار ساكت بودند. من هم به همين خاطر شروع به گفتن جوك براي آنها كردم. ‌

من همان‌طور كه در حال خواندن جوك از روي موبايلم براي علي و مريم بودم متوجه قمه‌اي شدم كه كنار گردنم خورد. سريع در يك لحظه به عقب برگشتم تا قمه را از دست علي بگيرم كه او آن را به چشم راستم فرو كرد. ‌

پس از آن تمام صورتم پر از خون شد و حالم را متوجه نبودم، مريم مدام جيغ مي‌كشيد اما درست متوجه نبودم كه چه مي‌گويد.علي پس از اينكه چند ضربه ديگر هم به من زد از مريم خواست تا در خودرو را باز كند. آنها مرا از داخل يك خودرو كه يك بي‌ام ‌و سفيدرنگ بود به بيرون پرتاب كردند و سريع دور شدند. ‌

آنها قصد قتل مرا داشتند ‌

قاضي: در حالي كه تو را از خودرو به بيرون پرتاب مي‌كردند، قمه در دست تو بود؟ ‌

رسول: بله در ابتدا دست من بود من با دست‌هايم تيغه قمه را گرفته بودم اما بعد آن را علي از دستم گرفت. ‌

قاضي: مريم تو را به چه عنوان به علي معرفي كرده بود؟

رسول: يكي از دوستانش. مريم دوست و رفيق در دانشگاه زياد داشت اما با من راحت‌تر از بقيه بود و اطميناني خاص نسبت به من داشت. من يك گروه موسيقي داشتم كه مريم به عنوان مترجم زبان آلماني در اين گروه با ما فعاليت مي‌كرد.

مريم چند مرتبه با علي به خانه من كه يك خانه مجردي بود آمد و حتي شب را در آنجا گذرانده بودند اما من فكر مي‌كردم علي هم مانند دوستان ديگر مريم است. من نمي‌دانستم آنها با هم نامزد هستند.چند مرتبه اتفاق افتاده بود كه مريم و علي به خانه‌ام آمده بودند و مريم شروع به تعريف از من كرده بود. علي هم در مقابل اين حرف‌ها سريع واكنش نشان داده و شروع به بحث مي‌كرد.

قاضي: جوك‌هايي كه در روز حادثه تعريف كردي مستهجن بود و يا درباره قوم خاصي بود كه امكان داشته علي نسبت به آنها واكنش نشان داده باشد؟

رسول: نه جوك بدي نبود. فكر نمي‌كنم كه به خاطر تعريف‌كردن جوك علي واكنش نشان داد. آنها برنامه از قبل طراحي شده داشتند. ‌

قاضي: شما استاد موسيقي مريم هم بوديد؟ برادر شما در پرونده مطرح كرده است كه استاد كمانچه او بودي؟

رسول: نه، من استاد موسيقي او نبودم. ما با هم همكار بوديم.

قاضي: چطور با هم آشنا شده بوديد؟ ‌

رسول: ما دوست فرانسوي داشتيم كه دوست مشترك هر دوي ما محسوب مي‌شد. از طريق اين دوست با هم آشنا شديم.

قاضي: شما ازدواج كرديد؟

رسول: نه، من نامزد دارم.

قاضي: نامزد شما مريم را مي‌شناخت؟

رسول: بله، نامزد من و مريم با هم دوست بودند.

قاضي: علي چه انگيزه‌اي براي مضروب كردن تو داشت؟

رسول: نمي‌دانم اما مريم به رابطه من و نامزدم حسادت خاصي داشت. فكر مي‌كنم علي از سوي مريم به اين ماجرا تحريك شد.

قاضي: شما و علي هر دو نامزد داشتيد، پس چه حسادتي در كار بود؟

رسول: اطلاعي ندارم. من از ماجراي نامزدي آنها با‌خبر نبودم، فكر مي‌كردم فقط با هم دوست هستند.

رسول با مريم رابطه خاصي نداشت

در ادامه رسيدگي به پرونده قتل مريم و نقص عضو رسول، نامزد رسول در جايگاه حضور يافت و در مورد آشنايي خودش با رسول گفت: من از طريق مريم با نامزدم آشنا شدم. مريم به من پيشنهاد كرده بود به عنوان همخوان وارد گروه موسيقي رسول شوم. من هم قبول كردم. پس از گذشت چند ماه از آنجا كه من هم مترجم بودم حضور مريم در گروه كمتر شد.وقتي ماجراي نامزدي من و رسول جدي شد، ‌متوجه نبودم كه چرا مريم مدام از رسول براي من بد مي‌گفت اين در حالي بود كه تا پيش از اين ماجرا او مدام از رسول تعريف مي‌كرد. پس از چند ماه از اين ماجرا برخي از رفتارهاي مريم خيلي زشت شده و به همين خاطر از رسول خواستم تا روابطمان را با او كمتر كنيم. اما در كل رسول با مريم چه پيش از نامزدي ما و چه پس از آن رابطه خاصي نداشت.

مريم را من به قتل نرساندم

با پايان يافتن صحبت‌هاي نامزد رسول كه به عنوان مطلع در دادگاه حاضر شده بود، متهم 25 ساله پرونده به جايگاه آ‌مد.علي پس از تفهيم دو اتهامش تنها يكي از آنها را پذيرفت و گفت: <من قبول دارم كه باعث نقص عضو رسول شدم اما مريم را من به قتل نرساندم. چون هيچ دليلي براي اين كار نبود. مريم نامزد من بود. من چرا بايد او را به قتل مي‌رساندم. علي 25 ساله در ادامه گفت: <من منظور پدر و مادر مريم را از اينكه ما نامزد نبوديم، متوجه نمي‌شوم. ما حلقه داشتيم و حتي صيغه محرميت هم خوانده بوديم.> من در سال 78 وارد دانشگاه شدم و تا دو سال اول دانشجو بودنم مريم را نمي‌شناختم. دوستي در دانشگاه داشتم به نام محمد كه او با مريم دوست بود. پس از چند مدت رابطه محمد با مريم كم شد. من مريم را دورادور مي‌شناختم و فقط يك همكلاسي بوديم. مريم خودش را در دانشگاه خراب كرده بود. با خيلي از پسران دانشگاه رابطه داشت و در كل وجهه خوبي نداشت اما من به خاطر برخي از مسائل او را دوست داشتم. مريم درس‌خوانده و دختر زرنگي بود و خرج زندگي‌اش را خودش درمي‌آورد. من به خاطر اين موارد بود كه به او علاقه داشتم.

ما وارد كار گلدكوئست شديم

به خاطر علاقه‌ام به او تصميم گرفتم همه گذشته‌اش را فراموش كنم و از آنجا كه با او رابطه داشتم خواستم هر طوري كه شده با او ازدواج كنم.پس از مدتي اين مساله را با او در ميان گذاشتم اما مريم در ابتدا قبول نكرد. مريم مي‌گفت اين شيوه زندگي كردن اوست و دوست ندارد كه آن را ترك كند.با اصرارهاي من قرار شد روابطش را با دوستانش كنترل كند. اين اواخر ما وارد كار گلدكوئست شده بوديم. روزها براي يافتن دفتري براي كار دنبال ساختمان مي‌رفتيم و مدام با هم بوديم. يك شب براي گرفتن چند آدرس مريم پيشنهاد كرد كه به خانه رسول برويم اما حتي در خانه او هم بين من و رسول بحثي پيش نيامد.پس از اين ماجرا بود كه مريم يك مرتبه گفت رسول مدام مزاحم او مي‌شود و دست از سرش برنمي‌دارد تا اينكه در روز حادثه مريم گفت رسول از او خواسته است تا نزد او برود.علي در ادامه اظهار داشت: مريم به من گفته بود رسول حشيش مصرف مي‌كند كه به همين خاطر حال درستي ندارد. من هم از آنجا كه مي‌خواستم مساله خاصي پيش نيايد قمه‌‌اي كه در خانه نگهداري مي‌كردم را با خود به سر قرار بردم.ما در روز حادثه فقط قصد داشتيم با رسول صحبت كنيم كه ديگر با مريم كاري نداشته باشد. رسول وقتي با مريم تلفني صحبت كرده بود از او درخواست رابطه نامشروع كرده بود و من هم اين مساله را مي‌دانستم.>

در روز حادثه سرانجام سر قرار رفتم. من بدون هيچ عمدي روي صندلي عقب خودرويم نشستم و رسول هم جلو نشست. رسول مدام شوخي‌هاي بدي با مريم مي‌كرد. دستش را دور گردن او انداخته بود و صحبت مي‌كرد، از رسول خواستم تا با مريم كاري نداشته باشد. به او گفتم مريم نامزد من است اما او مدام حرف‌هايش را تكرار مي‌كرد.در يك لحظه عصبي شدم و قمه را به گردنش زدم.

انگيره قتل مساله مالي و ناموسي بود

علي 25 ساله ادامه داد: <در اين بين من و رسول با هم درگير شديم و در يك لحظه متوجه شدم رسول چاقو را از من گرفته و به كمر مريم فرو كرده است.>

پس از چند دقيقه از درگيري رسول را با كمك مريم از خودرو بيرون پرتاب كرديم و مريم از آنجا كه زخمي شده بود چند كوچه پايين‌تر متوقف شد.

رئيس شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران در ادامه با بيان اينكه اظهارات متهم در ابتداي امر چيز ديگري بوده است در حالي كه در دادگاه امروز موضوع ديگري را مطرح كرد، گفت: <پس از دستگيري از آنجا كه فكر مي‌كردي رسول به قتل رسيده باشد، گفته بودي كه رسول را به خاطر بدهي 15 ميليوني در گلدكوئست به قتل رسانده‌اي اما زماني كه متوجه شدي رسول زنده است انگيزه از مضروب كردن رسول را مسائل ناموسي بيان كردي، اين مساله صحت دارد؟

متهم: به خاطر اينكه ترسيده بودم. اما اين موضوع هم صحت داشت. مريم به من گفته بود كه در كار گلدكوئست رسول به او بدهكار است.

قاضي: تو در جلسه محاكمه امروز مطرح كردي كه رسول به مريم چاقو زد، انگيزه رسول از قتل مريم چيست؟

متهم: رسول در روز حادثه زخمي شده بود و چون روي صندلي جلو بود دسترسي بيشتري به مريم داشت. حتما او در حال خودش نبوده است و فقط قصد انتقام‌گيري از من و مريم را داشت.

از خانواده مريم عذرخواهي مي‌كنم

با پايان يافتن اظهارات اين پسر جوان فرهمند وكيل‌مدافع تسخيري وي به دفاع از موكلش پرداخت و علي 25 ساله در آخرين دفاع گفت: <من مي‌خواهم از خانواده مريم عذرخواهي كنم. اما دوست دارم آنها اين را بدانند كه من مريم را نكشتم. من دليلي براي كشتن مريم نداشتم. من و مريم اين اواخر هميشه با هم بوديم. با هم مي‌رفتيم و با هم مي‌آمديم اما اين بار با هم رفتيم و هيچ كدام بازنگشتيم.>با مطرح شدن آخرين دفاعيات اين جوان دانشجو، رئيس شعبه 71 دادگاه كيفري استان تهران همراه 4 قاضي مستشار رحيمي، شهرابي فراهاني، معتمدي و عبداللهي براي صدور حكم و تصميم‌گيري نهايي پرونده وارد شور شدند.

پی نوشت ۱: اونی که پشت سر متهم سرش پایین هست خود محترم من هستم که دارم از خنده بیهوش میشم.

پی نوشت ۲: اینکه چرا می خندم هم بماند.

l لینک l    یکشنبه هشتم مرداد 1385 14:10  میترا خلعتبری  | 

دیشب یه اتفاق جالب افتاد که تصمیم گرفتم در مورد این موضوع روی وبلاگم مطلب بگذارم. با یه دوستی در حال صحبت بودیم و من داشتم از بی سوژه ای برای مطلب نوشتن روی وبلاگ می گفتم که یاد این مطلب که در زیر می خونید افتادم. به هر حال این رو گفتم تا از این دوست عزیز تشکر کنم. اسم این دوستم رو هم نمیگم تا همگی بمونید در خماری ( یعنی چی همه چیز رو که نباید همه کس بدونه) خوب بگذریم و بریم سراغ موضوع خودمون.

روز چهارشنبه با یکی از دوستان دیگه از کرج داشتیم می اومدیم تهران و از وسیله بسیار مجهز مترو استفاده می کردیم که داشتم به این موضوع فکر می کردم که آقا عجب امکاناتی داره این مترو که ما از اون غافلیم.

1. سیستم تهویه هوا در حد اعلا 2. داخل واگن های مترو خنک مثل یخچال 3. ازدحام جمعیت به دلیل کمبود قطارها اصلا وجود نداره ( آقا این گزینه رو بی خیال میان قطار اضافه می کنند مثل بعد از ظهر چهارشنبه داخل مترو تصادف میشه ) 4. فرهنگ استفاده از مترو ( منظور سوار و پیاده شدن ) در حد والا 5. ..........                                               

از این مقوله که بگذریم رفتم روز چهارشنبه مجتمع قضایی بعثت واقع در کجا ترمینال جنوب ( ملت میرن کجاها سرکار یا حوزه، ما کجا؟ ) بگذریم خلاصه رفتیم یه چند شعبه سر زدن که خبر تهیه کنیم اما یه موضوع جالب اتفاق افتاد اون هم در شعبه 1158 بود که قاضی اون هم آقای سمیعی نام دارند.

محاکمه یه پسر 22 ساله به نام رضا بود که دو تا شلوار از صاحبخونه اش سرقت کرده بود. مادر رضا متکدی است و پدرش هم سال ها پیش فوت شده. اون طوری که من متوجه شدم یه برادری هم داره که مدت هاست از اون خبری نداره و خلاصه از نظر خانوادگی اوضاع خیلی بدی داشت که البته خبر این ماجرا و مصاحبه من با رضا رو می تونید در روزنامه روز پنجشنبه اعتماد ملی بخونید.

خلاصه قضیه اینجا بود که این آقای قاضی مهربان حکمی به رضا داد که حداقل برای من خیلی جالب بود. اول از همه به خاطر اینکه در همه این سال ها یه همچین قاضی ندیده بودم و دوم اینکه چقدر مسائل انسانی آدم ها می تونه در کارشون اثر خوبی داشته باشه. قاضی سمیعی پس از تفهیم اتهام به رضا اون رو به 3 ماه و نیم حبس محکوم کرد و از اون قول گرفت که هر هفته به دیدنش بره. در ضمن موضوع جالب تر دیگه این بود که وقتی مامور زندان داشت رضا رو می برد چند تا اسکناس هم داخل جیب پیراهنش گذاشت.

من که موندم و تا چند دقیقه نمی تونستم چیزی بگم که چطور مگه هنوز هم قضاتی هستند که جدا از همه گرفتاری های کاری و مشغله قضاوت این همه به فکر بدبختی یه متهم باشند.

نکته اول: من ساکن کرج نیستم و سه شنبه شب برای دیدن دوستی به کرج رفتم و صبح فرداش هم به دیار آمدم.

نکته دوم: مسولان مترو یه فکری به حال این مردم بی نوا کنند بد نمی شه ها!

نکته سوم: هنوز هم قضات خوب پیدا ( فقط از نظر برخی از مسائل هست، سوء تفاهم نشه) می شوند.

نکته چهارم: قاضی سمیعی دوست داریم، قاضی سمیعی دوست داریم.

l لینک l    جمعه ششم مرداد 1385 1:11  میترا خلعتبری  | 

امروز در دادگاه کیفری استان تهران هیئتی از استادان حقوق یکی از دانشگاه های ژاپن حضور داشتند. قرار بود این هیئت 6 نفره از شعبه هایی که محاکمه داشتند بازدید کنند و بعد هم بچه های خبرنگار با هاشون مصاحبه کنند. خلاصه تا یک ساعتی فکر می کنم رییس دادگاه کیفری در این فکر بود که هیئت بره شعبه 74 یا 71 چون که هر دو شعبه پرونده قتل رو رسیدگی می کردند و قضات آنها هم که یه کل حسابی با هم دارند. خلاصه من هم با مهدیه یکی از بچه های روزنامه همشهری رفتیم بالا دفتر آقای سراج – رییس کل دادگاه کیفری استان تهران و از ایشون پرسیدم که می تونیم با این اساتید مصاحبه کنیم یا نه که ایشون هم فرمودند چرا که نه حتما!!!!!!

جدی میگما و این یکی از معدود دفعاتی بود که با مانعی برای کار برخورد نکردیم. بله خلاصه محاکمه هر دو شعبه آغاز شد و این هیئت 6 نفره ژاپنی هم به هر دو شعبه سر زدند و بعد هم با هاشون مصاحبه کردیم.

از نظر یکی از این استادانی که در این هیئت بودند نحوه برگزرای دادگاه های اینجا جالب بود چون این آقا می گفت که در ژاپن خبرنگاران و عکاسان پس از شروع شدن محاکمه اجازه عکس گرفتن یا راه رفتن در داخل اتاق را ندارند بلکه خبرنگاران جایگاه مخصوصی برای نشستن دارند.

البته طرح درست کردن یه جایگاه برای خبرنگاران در دادگاه کیفری استان تهران هم مدتی پیش مطرح شد اما خوب مثل خیلی از موضوعات دیگه جدی گرفته نشد شاید این جوری هم بهتر باشه چون در غیر این صورت چه کسی مثل خبر نگار جام جم از سر و کول قضات برای عکس گرفتن بالا بره؟

 نکته جالب دیگه این بود که این اساتید از اینکه خبرنگاران انقدر جوان هستند متعجب بودند. یکی از این استادان می گفت در ژاپن خبرنگاران با سن بالا هستند و دیگر اینکه بیشتر آنها را نیز مردان تشکیل می دهند. آخه امروز بیشتر ماهایی که در جلسه بودیم دختر و جوان بودیم که برای خود ما هم جالب بود که این اساتید ژاپنی از این مسئله تعجب کردند.

نکته دیگر در مورد این بود که من باز هم شیطنت کردم و سوالی رو پرسیدم که بعدش واکنش آقای سراج و حسنی رو در پی داشت.

پس از اینکه سوال بچه ها تمام شد از اونها پرسیدم نظرشون در مورد اعدام های ایران چی هست که ناگهان سراج و حسنی کمی جا به جا شدند و گفتند خانم محترم قرار نبود دیگه اما خوب بگذریم اون استاد یزرگوار ژاپنی هم بد من رو پیچوند چون گفت من نظری در مورد اعدام های ایران ندارم.

راستی فردا گزارش کامل این مصاحبه رو در صفحه خودمون کار می کنیم.

نکته اخلاقی اول: سوالات بیجا ممنوع!

نکته اخلاقی دوم: شیطنت ممنوع!

نکته اخلاقی سوم: بنازم به این قشر خبرنگار جوان و دختر

نکته اخلاقی چهارم: ما خیلی بهتر از ژاپنیم در برخی موارد!!!

l لینک l    یکشنبه یکم مرداد 1385 13:21  میترا خلعتبری  |