ساعت ۲۲:۱۵ دقیقه شنبه شب طبقه پایین
من و مامان جلو تلویزیون نشستیم و در حال تماشای فیلم تشییع جنازه ایرج رستمی ( یکی از هنرمندان مقیم امریکا ) هستیم. مهرداد ( برادرم ) همان طوری که تلفن در دستش هست از طبقه بالا میاد پائین و میگه مامان آلان قاسم زنگ زد انقدر گریه می کرد نمی تونست حرف بزنه. مامان: چرا؟ چیزی شده؟ ( درفکر فرو میره )
حدس مامان و من درست بود عمو فوت کرده بود. مامان شروع کرد به گریه کردن. من هنوز باورم نمی شد آخه مگه میشه؟ چرا؟ چه جوری؟ مهرداد آروم در را باز کرد و رفت بالا. ( آهنگ من خودم رفتنیم از هایده از تلویزیون پخش میشه) من که هنوزم باورم نمیشه می رم تو اتاق مامانینا و بغضم می ترکه.
ساعت ۲۲:۳۰ دقیقه شنبه شب طبقه پایین
بابا اومد خونه. کی باید این خبر رو بهش می داد. مامان . من. مهرداد . بابا خیلی خسته بود. خیلی انگار پیش از اینکه خبر رو بهش بدیم خودش می دونست که انقدر ناراحت بود.
ساعت ۲۲:۵۰ دقیقه شنبه شب سر میز شام
به مامان اشاره می کنم بگو دیگه پس کی می خوای بگی بالاخره که باید بدونه. مامان با کلی مکث میگه: ازکریم آقا خبر داری؟ شمال زنگ زدی؟ بابا: نه چی شده؟ مامان: کریم آقا فوت کرده. بابا قاشق از دستش می افته. همه ساکت هستیم.

ساعت ۲۳:۱۰ دقیقه شنبه شب طبقه بالا
من و مهرداد هر کدوم تو اطاق خودمون هستیم. مهرداد میاد و میگه من و بابا و مامان فردا میریم شمال. تو هم فردا بیا. می تونی یه روز روزنامه نری؟ من همچنان در سکوت.
ساعت ۲۴ دقیقه شنبه شب اطاق خودم
روی تختم دراز کشیدم و در حال فکر کردن هستم. در مورد اینکه چه زود عمو رفت کی فکرش رو می کرد؟ عمو دبیر بود. البته دبیر بازنشسته. چند سالی بود که شمال زندگی می کرد. تو یه خونه قدیمی قدیمی. از عمو خاطره های خیلی خوبی دارم. از موقع هایی که همه بچه ها عشق رفتن خونه عمو را داشتیم. عمو تو شمال یه اتاق برای خودش داشت که دور تا دورش کتاب بود. همیشه با بابا و بقیه تو اتاقش حرف از تاریخ و کتاب و شعر بود. یه عکس مصدق رو هم همیشه بالای سرش درست اونجایی که می نشست زده بود. همیشه من و بقیه بچه ها رو به کتاب خوندن تشویق می کرد. هنوز باورم نمی شه.
ساعت ۷ صبح یکشنبه طبقه پایین
بابا رو از دیشب بعد از اینکه ماجرا رو فهمیده بود ندیدم. دوست نداشتم تو این وضعیت باشه. اما حال و روز همه همین بود. بابا. مامان و مهرداد رفتند و من موندم. یک سری تلفن به آشنایان. در فکر فرو رفتن. چند قطره اشک
زندگی رو نمیشه متوقف کرد. مجبوریم به تکرار. رفتم روزنامه اما این بار با لباس مشکی.......