تبليغاتX
فریاد سکوت

فریاد سکوت

درست در فاصله ۱۵ـ۱۶ روز عمو و دایی رفتند. دنیای مزخرفی داریم. خستم خیلی زیاد. داغونم. وقتی مامان رو می بینم بدتر هم میشم. وقتی بابا رو می بینم. نمی دونم چی بگم. اصلا نمی دونم چرا می نویسم. از عکس هایی که می زارم ناراحت نشید فقط حس کنید همه ما آخر سر اینجا میریم. بی خیال.............................................

 

 

l لینک l    یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 19:9  میترا خلعتبری  | 

دیروز از اصفهان اومدیم. سفر خوبی بود اما از نظر کاری خرابه خرابه خراب. یه اتفاقاتی در این چند روز که رفته بودیم اصفهان در روزنامه رخ داد که نگو و نپرس « حرفه ای کار کردن» بعضی ها رو هم که دم از کار حرفه ای می زدند دیدیم. گذشته از این حرف ها که خیلی دلم خونه و قرار هست که یه دعوا حسابی همراه رییس با شورا کنیم آقا شهر اصفهان خیلی قشنگستا............

این چند روز با بر و بچ خیلی خوش گذشت جای همه خالی از مازندرانی صحبت کردن همه 40 خبرنگار تا تولد هادی مختاریان که در فرودگاه اصفهان کیک گرفت و خوردیم.

زیاد در مورد سفر نمی گم تا دلتون آب نشه تا بعد...............

l لینک l    جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 18:17  میترا خلعتبری  | 

فردا قرار هست برم اصفهان البته محمد هم میاد. برای اجلاس سران پلیس کشورهای اسلامی. زادمهر روابط عمومی ناجا گفته ساعت ۵ صبح پرواز هست اما در حال حاضر که من هیچ کاری نکردم راستش حس انجام دادنش هم نیست. فکر می کنم برنامه جالب و خوبی باشه اما زحمت زیادی هم داره. قراره اگه اشتباه نکنم سران کلی از کشورهای اسلامی تشریف فرما بشوند تا ببینیم چی میشه. جزئیات سفر و اجلاس رو حتما می نویسم. راستی در مورد اجلاس اینجا رو حتما ببینید.

l لینک l    یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 11:41  میترا خلعتبری  | 

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. به سرم زد یه قضیه ای رو مطرح کنم که موفق هم شدم. دعا کنید تا آخرش خوب پیش بره تا در اسرع وقت اعلام کنم.

از این که بگذریم آقا چه قدر هوا گرم شده. چه قدر آدم ها بد شدند. چه قدر زمونه بد شده. چه قدر .........

دقت کردین این ها همه نق نق هایی هست که هر روز ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بار به زبون میاریم. قصدم غر زدن های بقیه نبود این بود که خوبه که این همه غرغر نکنیم. دلم از غرغر کردن آدما داره یه جوری میشه. اصلا بی خیال دعا کنید اون قضیه درست بشه.

این هم عکس دو تا کوچولو که همین جوری گذاشتم:

l لینک l    جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 15:44  میترا خلعتبری  | 

یه اردیبهشت دیگه و یه نمایشگاه کتاب و مطبوعات دیگه شروع شد.

امسال هم نمایشگاه کتاب و مطبوعات برگزار شد اما من هنوز نمایشگاه نرفتم. این چند روز خیلی درگیر بودم. امیدوارم که فردا بتونم برم. هر روز عکس های نمایشگاه رو روی خبرگزاری ها میبینم و کلی حسرت می خورم که امروز هم تمام شد ولی من نمایشگاه نرفتم. امیدوارم که بالاخره فردا بتونم برم.

l لینک l    شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 19:54  میترا خلعتبری  | 

 

از اواخر هفته گذشته انقدر اتفاقات مختلف برام پیش اومده که دیگه حالم داره بد میشه. زیر این همه فشار دارم خورد میشم. پنجشنبه هفته گذشته به قول همکار قدیمی کوچولو نوپا برای همیشه از پا افتاد. یه روز پس از اون عمو کریم فوت کرد. یه روز بعدش متوجه شدیم باغ شمال رو دزد زده............

دارم دیوونه میشم آخه مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره که یهو این همه خبر رو بهش بدن. آلان که دارم می نویسم دارم از بی خوابی و خستگی تلف میشم اما کار روزنامه ( گند بزنن به این روزنامه که همه بدبختی هام ......... )

دوشنبه صبح خیلی زود پیش از اون که آفتابی رو دیده باشم رفتم شمال. وقتی رسیدم مامان شروع کرد از ماجراهایی که یه روز جلوتر اتفاق افتاده بود، تعریف کردن. مامان با زن عمو کریم صحبت کرده بود. عمو چند شب پیش از اینکه بخواد همه ما رو تنها بذاره با همسر خوب و مهربونش صحبت کرده بود.

« انیس اگه هر روزی من مردم. تو دستپاچه نشو. آروم دست و پاهام رو صاف کن و بذار کنارم. نمیخوام بدن کج باشه وقتی کسی میاد. راستی بدنم رو در خونه بشویید. آقا اسماعیل که پیر محله است رو هم حتما بگید بالای سرم باشه. من رو در قبرستان بازار محله نزدیک خونه دفن کنید. مراسم رو خوب برگزار کنید و ........»

وقتی مامان این چیزارو تعریف می کرد مدام چهره عمو کریم جلو چشمام بود. وقتی رفتیم خونه عمو همه جا سیاه بود. بارون بدی می اومد و همه گریه می کردند. در خونه عمو ساعت ها نمی گذشت نمی دونم چرا اما دیروز به اندازه تموم عمرم طول کشید.

وقتی که مراسم تموم شد و اومدیم خونه. حالم بد بود اما نمی دونستم چرا؟ می خواستم داد بکشم اما نمی دونستم چرا؟ دیشب مجبور بودیم به خاطر سرکار رفتن بیایم تهران. اما بارون امون نمی داد. مجبود شدیم از جاده رشت بیایم و ساعت ها به خاطر شدت بارون در راه باشیم. صبح شاید بدنم بی شباهت به جنازه نبود که به تهران رسید. فقط تونستم برم به اطاق خوابم و با همون لباس ها بخوابم.

امروز سه شنبه است. کوچولو نوپا من از پیشم رفت.عمو از دنیا رفت. از هر دوشون فقط خاطره موند.

باز هم رفتن به روزنامه.................

l لینک l    سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 14:35  میترا خلعتبری  | 

ساعت ۲۲:۱۵ دقیقه شنبه شب طبقه پایین

من و مامان جلو تلویزیون نشستیم و در حال تماشای فیلم تشییع جنازه ایرج رستمی ( یکی از هنرمندان مقیم امریکا ) هستیم. مهرداد ( برادرم ) همان طوری که تلفن در دستش هست از طبقه بالا میاد پائین و میگه مامان آلان قاسم زنگ زد انقدر گریه می کرد نمی تونست حرف بزنه. مامان: چرا؟ چیزی شده؟ ( درفکر فرو میره )

حدس مامان و من درست بود عمو فوت کرده بود. مامان شروع کرد به گریه کردن. من هنوز باورم نمی شد آخه مگه میشه؟ چرا؟ چه جوری؟ مهرداد آروم در را باز کرد و رفت بالا. ( آهنگ من خودم رفتنیم از هایده از تلویزیون پخش میشه) من که هنوزم باورم نمیشه می رم تو اتاق مامانینا و بغضم می ترکه.

ساعت ۲۲:۳۰ دقیقه شنبه شب طبقه پایین

بابا اومد خونه. کی باید این خبر رو بهش می داد. مامان . من. مهرداد . بابا خیلی خسته بود. خیلی انگار پیش از اینکه خبر رو بهش بدیم خودش می دونست که انقدر ناراحت بود.

ساعت ۲۲:۵۰ دقیقه شنبه شب سر میز شام

به مامان اشاره می کنم بگو دیگه پس کی می خوای بگی بالاخره که باید بدونه. مامان با کلی مکث میگه: ازکریم آقا خبر داری؟ شمال زنگ زدی؟ بابا: نه چی شده؟ مامان: کریم آقا فوت کرده. بابا قاشق از دستش می افته. همه ساکت هستیم.

ساعت ۲۳:۱۰ دقیقه شنبه شب طبقه بالا

من و مهرداد هر کدوم تو اطاق خودمون هستیم. مهرداد میاد و میگه من و بابا و مامان فردا میریم شمال. تو هم فردا بیا. می تونی یه روز روزنامه نری؟ من همچنان در سکوت.

ساعت ۲۴ دقیقه شنبه شب اطاق خودم

روی تختم دراز کشیدم و در حال فکر کردن هستم. در مورد اینکه چه زود عمو رفت کی فکرش رو می کرد؟ عمو دبیر بود. البته دبیر بازنشسته. چند سالی بود که شمال زندگی می کرد. تو یه خونه قدیمی قدیمی. از عمو خاطره های خیلی خوبی دارم. از موقع هایی که همه بچه ها عشق رفتن خونه عمو را داشتیم. عمو تو شمال یه اتاق برای خودش داشت که دور تا دورش کتاب بود. همیشه با بابا و بقیه تو اتاقش حرف از تاریخ و کتاب و شعر بود. یه عکس مصدق رو هم همیشه بالای سرش درست اونجایی که می نشست زده بود. همیشه من و بقیه بچه ها رو به کتاب خوندن تشویق می کرد. هنوز باورم نمی شه.

ساعت ۷ صبح یکشنبه طبقه پایین

بابا رو از دیشب بعد از اینکه ماجرا رو فهمیده بود ندیدم. دوست نداشتم تو این وضعیت باشه. اما حال و روز همه همین بود. بابا. مامان و مهرداد رفتند و من موندم. یک سری تلفن به آشنایان. در فکر فرو رفتن. چند قطره اشک

زندگی رو نمیشه متوقف کرد. مجبوریم به تکرار. رفتم روزنامه اما این بار با لباس مشکی.......

l لینک l    یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 12:12  میترا خلعتبری  | 

از زندگي  از اين همه تكرار  خسته ام

از هاي و هوي  كوچه و بازارخسته ام

 

دلگيرم  از ستاره  و   آزرده ام  ز ماه

امشب  دگر ز هر كه و هر كارخسته ام

 

دل خسته  سوي  خانه  تن خسته  مي كشم

آوخ ...  كزين  حصار  دل آزار  خسته ام

 

بيزارم  از خموشي  تقويم  روي ميز

وز  دنگ دنگ  ساعت  ديوار خسته ام

 

از او كه گفت  يار تو هستم   ولي  نبود

از خود كه بي شكيبم  و  بي يار خسته ام

 

تنها و دل گرفته  و بيزار و بي اميد

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

l لینک l    شنبه نهم اردیبهشت 1385 18:19  میترا خلعتبری  | 

حجاب

بد حجابی

کم حجابی

هیچ کس نمیدونه که ناگهان چه رویداد عظیمی رخ داد که سردار طلایی این همه نیرو بسیج کرد که مردم و ملت بد حجاب یا به تعبیر برخی بی حجاب را ارشاد کنند. از هفته گذشته تا حالا بیشتر افراد سیاسی نظامی قضایی ووووو در مورد حجاب و اینکه چه باید بکنیم و نکنیم. اینکه برخورد باید باشه یا تذکر. اینکه این اسمش بد حجابی هست یا بی حجابی صحبت کردند.

حدود یک هفته پیش سردار طلایی در مصاحبه ای اعلام کرده بود که با هر نوع بدحجابی برخورد می کنند اما یکی دو روی هست که درست برخلاف صحبت پیشین گفتند اصلا وظیفه نیروی انتظامی این نیست.

درسته که یه عده ای البته نه بی حجاب بلکه بد حجاب هستند اما اینکه ماموران خانم و آقا پلیس مدام در خیابان ها گشت بزنند و به همه تذکر بدهند کار درستی هست؟ آقای طلایی فرمودند که می خواهند امنیت هر چه بیشتر را برقرار کنند اما به چه قیمتی؟

l لینک l    یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 17:49  میترا خلعتبری  |